زیست فناوری

نوشته: کسری اصفهانی

داستان: روزنه ای به درون - قسمت دوم
نویسنده : کسری اصفهانی - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱
 

شوکه شد!

 

در حالی که سعی می کرد خودش را خونسرد نشان بدهد (ولی ظاهرش داد می زد که دستپاچه شده است)، سری تکان داد.

 

 پیرمرد با تفکر به او نگاهی کرد و از او پرسید: «کجا آزمایش هایتان را انجام داده اید؟»

 

توضیح کاملی درباره آزمایشگاهش و کارهایی که تا حالا انجام داده بود به پیرمرد داد. به خودش که آمد دید مسافتی طولانی را با پیرمرد آمده است، با مردی که بدون آنکه قبلاً او را بشناسد، با افکار و نوشته هایش زندگی کرده بود. ترجیح داد این موضوع را به او نگوید!

 

پیرمرد نگاهی به او کرد و گفت: «اگر امشب برنامه خاصی ندارید، رستوران خوبی بلدم تا ضمن صرف شام کمی بیشتر درباره کارهایتان و آینده با هم صحبت کنیم.»

 

آینده؟ با خودش کمی فکر کرد... منظور پیرمرد از آینده چه بود؟ نگاهی به پیرمرد کرد و با آرامش به او گفت: «بلیط برگشت من برای امشب است و با اینکه خیلی دلم می خواهد بیایم، نمی توانم.»

 

پیرمرد با ناراحتی نگاهی به او کرد و گفت: «برای آن می توان فکری کرد...» بعد ادامه داد: «اگر هزینه سفرت تا موسسه خودم را برایت تامین کنم، حاضری فردا با هم سری به اونجا بزنیم و با کارهای ما آشنا بشوی؟ نگران بلیط برگشت هم نباش، الان می رویم و آن را کنسل می کنیم و بعدش با هم هستیم.»

 

نمی دانست چه بگوید! باورش نمی شد. در عین حال هم اعتماد کردن در وجودش مرده بود. اگر در ایران بود، نمی توانست باور کند که یک نفر حاضر است این همه به او لطف کند و هیچ چشمداشتی هم نداشته باشد.

 

با نگاهی به پیرمرد، درخواست او را پذیرفت. دیگر به بلیط برگشت، کارهای عقب مانده تهران و چیزهای دیگر فکر نکرد. ترجیح داد خود را در برنامه های پیرمرد رها کند. فراموش نکرده بود که او مردی شناخته شده در نوروساینس و همانی بود که سال ها آرزوی دیدنش را داشت و به طور غیرمنتظره الان در کنار او در شهری زیبا قدم می زد.

 

فردا با هم و به پیشنهاد پیرمرد با قطار به موسسه رفتند. پیشنهاد خوب پیرمرد او را به وجد آورده بود. مناظر زیبای طبیعت و شهرهای زیبای مسیر، در کنار توضیحات نسبتاً کامل پیرمرد، برای او که اولین بار بود به اروپا می آمد، عالی بود.

 

 وقتی به مقصد رسیدند، ماشینی در ایستگاه قطار منتظرشان بود. مرد جوانی با پوست تیره بارهای آنها را در صندوق عقب گذاشت و پیرمرد به فرانسه چیزی به او گفت. وقتی توی ماشین نشستند، پیرمرد به او گفت که برایش در اقامتگاه موسسه جایی در نظر گرفته، اما اگر خودش بخواهد می تواند به منزل پیرمرد بیاید. ترجیح داد مزاحم پیرمرد نباشد و توی راه رفت و وسایلش را در محلی که برایش در نظر گرفته بودند گذاشت.

 

وقتی به موسسه رسیدند خیلی سریع نگاهی به سردر آن انداخت: «موسسه اروپایی نوروساینس»

 

داخل موسسه که شدند، فهمید پیرمرد آنجا همه کاره است و رفتار همه با او با احترام بالایی توام است. پیرمرد او را دست یک نفر سپرد و از او خداحافظی کرد.

 

دختر فرانسوی با اکراه انگلیسی صحبت می کرد. چندین آزمایشگاه را باهم دیدند. در یکی از آزمایشگاه ها، با دیدن تصاویری که بر روی وایت برد کشیده بودند، متوجه شد که کارهایی مشابه آنچه او انجام داده در آنجا انجام می شود. از کسانی که آنجا بودند سوالاتی درباره کارشان پرسید. آنها نگاهی به او انداخته و مردد بودند. احساس بدی داشت. فکر کرد آنجا همه جور دیگری به او نگاه می کنند و حتی احساس می کرد نوعی تنفر در نگاه آنها وجود دارد.

 

دختر همراهش به فرانسه چیزی به آنها گفت و پسر لاغر اندام قدبلندی که پیراهن رسمی و شلوار مخمل سبز رنگ پوشیده بود، در حالی که دستش را به سمت او دراز کرده بود، خودش را معرفی کرد. با هم درباره کارشان صحبت کردند و مدتی بعد پسرک متعجبانه به او نگاه کرد و گفت: «به نظر کارهای ما خیلی به هم شبیه هستند. شما هم ...» در همین زمان پیرمرد سر رسید و صحبت های آنها قطع شد...


 
comment نظرات ()
 
کوه و رودخانه
نویسنده : کسری اصفهانی - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳٠
 

در کشور من کوهی ا‌ست.

در سرزمین من رودخانه‌ای ا‌ست.

 

با من بیـــــــــا.

 

شب به‌ کوه‌ فرود می‌آید.

گرسنگی با‌ رود سرازیر می‌شود.

 

با من بیـــــــــا.

 

آن‌ها که‌ رنج می‌برند کیـــــــانند؟

ندانم، امــــــا مردم من هستند.

 

با من بیـــــــــا.

 

نمیدانم، اما پیش من می‌آیند

و به من می‌گویند: " مــــــا رنــــج می‌بریم".

 

با من بیـــــــــا.

 

می‌گویند " مردم تو،

مردم شوریده‌ بخت تو،

میان کوه‌ و رود

با گرسنگی و اندوه

تنها نمی‌خواهند بجنگند،

چشم به‌راه‌ تواند، ای دوست".

 

آه‌، تو ای تنها محبوب من،

کوچکم، ای دانه سرخ گندم،

 

پیکارمان سخت خواهد بود،

زندگانی دشوار،

اما تو بامن خواهی آمد.

 

شعر بالا، اثری زیبا از پابلو نرودا، شاعر شیلیایی می باشد. با خواندن این شعر این شاعر که عموماً شعرهایش رومانتیک و عاشقانه است، فکر کردم شاید بتوان آن را از زبان یک محقق بیوتکنولوژی گیاهی دانست!

 بعد از خواندن این شعر، دلم نیامد شما از خواندن آن محروم باشید.


 
comment نظرات ()
 
آرزوی قلعه نوعی برآورده نشد!
نویسنده : کسری اصفهانی - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧
 

وقتی دیروز با بعضی ها مخصوصاً استقلالی ها صحبت می کردم، از آنها می شنیدم که راضی هستند که تیم ملی ببازد و علی دایی زمین بخورد. ولی آنها شهریار رو دست کم گرفتند و اون رو با آقای قلعه نوعی اشتباه گرفتند.

تیم ایران البته به هیچ وجه خوب بازی نکرد و به بازیکنان شاخص از 10 این نمرات رو می دهم:

رحمتی 7

نکونام 7

جباری (10 دقیقه) 6

جلال حسینی 5

عقیلی 5

تیموریان 3

غلام نژاد 3

اما وقتی تیموریان از زمین بیرون آمد و جباری جای اون رفت، تیم کله پا شد و به نظرم تیمی که در 10 دقیقه آخر بازی می کرد خیلی بهتر از تیم اول بازی بود.

 تیموریان و نکونام نباید همزمان در بازی باشند و هر وقت هر دو در تیم هستند، تیم خوب کار نمی کنه و اصلاً بازی نکونام خراب می شود. به نظر می آید همان تیم جوان دایی بدون لژیونرها بسیار خوبتر بازی کند.

امیدوارم که علی دایی در ادامه کار موفق باشد. نه تنها دوست دارم تیم ملی ایران موفق باشد، بلکه دوست دارم علی دایی موفق باشد، شخصی که به نظر من مانند ستاره هالی هر 70 سال یک بار کسی مثل او در ایران به دنیا می آید (آن هم روز اول فروردین، روز تولد من هم اول فروردین است). شهریار فوتبال ایران زمین خدا قوت ... {فقط تازگی ها یه کم چاق شدی، شلوار تنگ نپوشی بهتره!}

بیشتر درباره علی دایی


 
comment نظرات ()
 
داستان: روزنه ای به درون - قسمت اول
نویسنده : کسری اصفهانی - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۱
 

توی راهرو پیچید. داشت با قدم های بلند و سریع به طرف انتهای راهرو می رفت. کمی که جلوتر رفت دید که یک چیزی سوار بر تسمه های باریک فلزی که به دیوارهای راهرو متصل بودند، به طرفش می آید، چیزی شبیه دوربین عکاسی. سرعت قدم هایش را کم کرد. وسیله ای که می دید تقریباً هم ارتفاع صورتش بر روی تسمه ها به حرکتش به سمت سر او ادامه می داد. ایستاد. نگاهش به آن وسیله خاطرات گذشته را برایش یادآوری کرد...

                   

7 سال پیش

دانشجوی زیست شناسی سال چهارم بود. داشت برای کارشناسی ارشد خودش را آماده می کرد. تلاش زیادی می کرد که گرایش مناسبی برای فوق لیسانس انتخاب کند. گرایشی که هم به آن علاقه داشته باشد، هم بتواند از آن درآمد خوبی کسب کند و از همه مهم تر رشته روز دنیا باشد. هر کس به او چیزی می گفت. خیلی پریشان و سر در گم شده بود. بدتر از زمان کنکور که می خواست انتخاب رشته کند و آخر سر هم چون نمره پزشکی نیاورد، زیست شناسی خواند. راستش نمی دانست پزشکی را هم برای چه انتخاب کرده بود ولی حالا زیاد ناراضی نبود و زیست شناسی رو دوست داشت.

 با مشورت هایی که کرده بود، کم کم به رشته ای به نام نوروساینس علاقمند شده بود. خودش نمی دونست که دقیقاً چه رشته ای است ولی می دونست که رشته ای درباره شناسایی کارکرد سیستم عصبی است. از همه مهم تر می دونست که نام رشته مهم نیست و مهم پایان نامه ای است که روی آن کار خواهد کرد.

کنکور کارشناسی ارشد را داد و با شگفتی متوجه شد که در رشته نوروساینس دانشگاه شهید بهشتی قبول شده است. بهتر از این نمی شد تصور کرد.

روز اول که وارد دانشگاه شهید بهشتی شد، انگار داشت تو ابرها راه می رفت. با غرور به دانشجویان دیگری که در مسیر دانشکده علوم راه می رفتند، نگاه می کرد. هوای پاییزی شمال تهران او را سرمست کرده بود. واقعاً احساس می کرد در بهشت قدم می زند.

 کلاس ها شروع شد و می دید که چه انتخاب صحیحی کرده است. روز به روز علاقه اش به این رشته بیشتر می شد. با جدیت در کلاس ها شرکت می کرد و دروس را مشتاقانه می خواند. با یکی از استاد هاش بیشتر از بقیه حال می کرد. به نظر می آمد بسیار به کارش علاقمند است و با وسواس سر کلاس به دانشجویان درس می داد. از او خواهش کرد که کتاب مناسبی برای او انتخاب کند که آن را مطالعه کند. کتاب را از نمایشگاه کتاب پیدا کرد. کمی روی زبان انگلیسی باید کار می کرد. مطالعه کتاب را شروع کرد. اولش کمی سخت بود ولی ترجیح می داد روی پای خودش بایستد و از اساتید کمک نگیرد. عملاً همه کار را کنار گذاشته بود. هر روز توی کلاس درس ها را فرا می گرفت و شب ها و روزهایی که کلاس نداشت کتاب را مطالعه می کرد. خوابگاه، کتابخانه، پارک، کلاس های خالی دانشگاه و هر جایی که گیر می آورد، دفتر و کتابش را باز می کرد و کتاب را می خوند. یک دیکشنری خوب هم گیر آورده بود که خیلی کمکش می کرد.

ترم اول را گذراند. باورش نمی شد. معدل 76/19. شاگرد اول دانشکده و شاید هم دانشگاه. ولی چیز دیگری فکر او را مشغول کرده بود؛ فکری که حواس او را از همه چیز دیگر پرت کرده بود. چند ماهی بود که به خانواده اش سر نزده بود. شانسش این بود که اتاقش در خوابگاه تک نفره بود و هیچ مزاحمتی برای مطالعه اش نداشت.

کم کم داشت سوژه دانشکده می شد. بچه های لیسانس که مسخره اش می کردند. شاید ته دلشان می سوخت که هیچ کدامشون رو تحویل نمی گرفت و سرش تو کار خودش بود.

هر چه می گذشت و مطالعه کتاب انگلیسی رو ادامه می داد بیشتر از زندگی لذت می برد. پیش خودش فکر می کرد که واقعاً سایر دوستانش و حتی سایر مردم از چه لذتی خود را محروم می کنند؛ از لذت دانستن، لذت مهم بودن، چرا که تو چیز هایی می دانی که دیگران نمی دانند. شاید پیش خودش فکر نمی کرد که شاید دیگرانی باشند که این کتاب را خوانده اند. از همه مهم تر نویسنده ای بوده که این کتاب را نوشته است. اما توی ترم دوم فهمید که نه تنها دوستانش، بلکه استادانش از این لذت بی بهره هستند و حتی آن استادی که این کتاب را به او معرفی کرده قطعاً کتاب را نخوانده است. او این را هم کم کم داشت می فهمید که استادانش خیلی کم می دانند، حتی در برخی زمینه ها کمتر از او. می خواست خودش را مجاب کند که این طبیعی است و ممکن است یک دانشجو در بعضی زمینه ها بیشتر بداند. ولی کم کم متوجه شد که این مسئله عمومیت دارد و فکر استادان به چیزهای دیگری گرم است. گرفتن بودجه برای طرح هایی که شاید هیچ وقت به سرانجام نرسد، شرکت در جلسات بیهوده، برگزاری کارگاه هایی که یک ریال نمی ارزیدند. آنها حتی یک کتاب عمومی این رشته را کامل نخوانده بودند.

یک سالی گذشت ولی هنوز موضوع پایان نامه اش را انتخاب نکرده بود. از همه مهم تر مردد بود بین این همه استادی که هیچ کدام بیشتر از او نمی دانند و موضوعاتی که به هیچ کدام از آنها علاقمند نیست چه انتخابی بکند. تازه این دانشگاه بهترین دانشگاه در کل ایران بود. به جاهای دیگر هم سر زده بود ولی آنها هم بدتر از اینجا!

برای خودش کلی آدم مهمی شده بود و به خاطر همین مسوول آزمایشگاه نوروساینس دانشگاه شده بود. مسوول که نه؛ از این پست های سرکاری که به دانشجویان ممتاز می دهند. البته اگر ممتاز هم نبود و کمی دنبالش بود می تونست مسوول آزمایشگاه شود. از این موقعیت استفاده کرد و در یکی دو طرح با همون استاد مورد علاقه اش، رو موش درباره ارتباط سیستم بینایی موش و مغز آن، همکاری نمود. نتیجه کارهای آنها مقاله ای شد که در کنگره بین المللی نوروساینس که در بلژیک برگزار می شد، پذیرفته شد. خوشحال بود که به عنوان دانشجو توانست هزینه شرکت در کنگره و اقامت را از برگزار کنندگان بگیرد. استادش حاضر شد که او برای ارائه مقاله برود و از خیر این مسافرت گذشت.

دیدن یک کشور خارجی برایش خیلی جذاب بود. آن هم یک کشور اروپایی. روز اول کنگره برای او فقط شگفتی بود. زیاد به سخنرانی ها توجه نمی کرد. بیشتر به آرامش چهره ها توجه می کرد؛ به راحتی آدم ها. خیلی چیزای دیگه برای او تازگی داشتند.

 روز دوم، به سخنرانی ها با دقت بیشتری گوش کرد. بیشتر به سالن هایی رفت که موضوع سخنرانی ها درباره سیستم بینایی بود. در یکی از جلسات، سخنرانی پیرمردی بسیار او را حالی به حالی کرد. خیلی احساس خوبی داشت. چیزهای جالبی درباره ارتباط سیستم بینایی با مغز انسان می گفت. آنها هم روی موش کار کرده بودند ولی می خواستند مدل انسانی را شبیه سازی کنند. توی دفترچه خلاصه مقالات اسم پیرمرد دانشمند را پیدا کرد. باورش نمی شد؛ نویسنده کتاب مورد علاقه اش بود. مردد بود می خواست برود و نویسنده را در آغوش بگیرد و به او بگوید که چه شبهایی را با او – یا کتاب او – یه صبح رسانده است. از فکر خود خجالت کشید. جرات نداشت به او نزدیک شود.

 زمان استراحت و نهار او را از نظر دور نمی داشت. پیرمرد، شلواری طوسی با کت جیر قهوه ای پوشیده بود و پیراهن راه راه طوسی و سفید. یک کاغذ از گردنش آویزون بود که اسمش روی آن نوشته شده بود. خیلی راحت با دیگران صحبت می کرد. جوان ها را خوب تحویل می گرفت و مشتاقانه با آنها گرم می گرفت و چند وقت یک بار هم که یک هم سن و سال خود را می دید با خنده های بلند آنها را در آغوش می گرفت یا با آنها دست می داد.

 آن روز هم گذشت و شب با دانشجویان کشورهای دیگر به گشت و گذار در شهر گذراند. خیلی به او خوش می گذشت ولی لحظه ای پیرمرد از فکرش خارج نمی شد. خیلی دلش می خواست بداند او الان چکار می کند.

فردا صبح خودش را برای سخنرانی آماده کرد. به سالن سخنرانی رفت. نفر دوم بود. فایل اسلایدهایش را به مسوول سالن داد. سخنرانی اول تمام شد و شنوندگان داشتند از سخنران که دانشجوی جوانی بود سوال می کردند. انگلیسی دانشجو خوب نبود و نتونست خوب جواب بدهد. سپس رییس جلسه نام او را صدا زد. با کمی اضطراب به طرف جایگاه سخنران رفت. نگاهش را از افراد توی سالن دزدید. آرام روی فایلش کلیک کرد و صفحه اول اسلایدش آمد. نگاهی به افراد توی سالن انداخت. دم در ورودی پیرمرد را دید که احتمالاً داشت از مسوول سالن درباره موضوع سخنرانی های این سالن می پرسید. پیرمرد تصمیمش را گرفت و آمد درست ردیف اول روبروی او نشست و به او لبخند زد. بدنش لرزید. سخنرانی خودش را شروع کرد. هر اسلاید را که رد می کرد نگاهی به پیرمرد می کرد تا عکس العمل او را ببیند. او هم با لبخند یا حرکت سر او را دلگرم می کرد. انگار فقط آن دو در سالن سخنرانی بودند.

ناگهان با صدای رییس جلسه به خودش آمد. «دو دقیقه وقت دارید!» سرعت صحبتش را زیاد کرد. وقتش داشت تمام می شد که پیرمرد با اعتماد به نفسی که نشان می داد همه از حرفش حساب می برند، گفت: «موضوع کارش جالب است بگذارید ادامه دهد.» نفسش بند آمد. بقیه صحبت هایش را کرد و وقتی سخنرانی او تمام شد، حضار تشویقش کردند. حس کرد که تشویق ها از سخنرانی های دیگر بیشتر است. خوشحال شد و لبخندی زد. منتظر شد که سوال ها را پاسخ دهد. دلهره داشت که نتواند خوب متوجه منظور سوال کنندگان شود. کسی دستش را بالا نیاورد. پیرمرد نگاهی به حضار انداخت و وقتی مطمئن شد کسی سوالی نمی پرسد، بلند گفت: «با توجه به نتایجی که به دست آورده اید، فکر می کنید چه کاربردی برای کارتان پیدا شود؟» ته دلش خالی شد. او واقعاً نمی دانست این کار به چه دردی می خورد. اصلاً به این موضوع فکر نکرده بود. کمی فکر کرد و جواب داد: ما فقط برای بررسی علمی این کار را انجام دادیم و کاربردی برای آن در نظر نداشتیم. پیرمرد لبخندی زد و دیگر چیزی نپرسید.

رفت پایین و از کنار پیرمرد گذشت و چند ردیف عقب تر نشست. وقتی از کنارش گذشت، پیرمرد برایش دست زد.

سخنرانی ها که تمام شد، داشت می رفت که چیزهایش را جمع کند و آماده رفتن به ایران شود. همان طور که داشت توی کیفش را مرتب می کرد، دستی روی شانه هایش احساس کرد. جا خورد. برگشت. پیرمرد را دید که با ریش سفید مرتب و کوتاهش به او می خندید. دندان های سفیدش توجه او را جلب کرد. پیرمرد گفت: «حالتان خوب است؟ از سخنرانی شما بسیار لذت بردم...»

                                                                                              

دو نکته را باید ذکر کنم:

  • اول از کلیه اشخاصی که در دانشگاه شهید بهشتی کار می‌کنند، عذر می‌خواهم. مجبور بودم که نام یک دانشگاه را در این داستان استفاده کنم و برای این منظور دانشگاه شهید بهشتی را انتخاب کردم. قطعاً کیفیت علمی دانشگاه شهید بهشتی و اعضای هیات علمی آن بسیار بالاست و این دانشگاه یکی از مراکز بزرگ علمی کشور محسوب می‌شود. بنده دوستانی از همین دانشگاه شهید بهشتی دارم که مقالات بسیار معتبری در زمینه نوروساینس به چاپ رسانده اند.
  • نثر داستان «یه جوری» است و گرچه خیلی تلاش کرده‌ام «بد جوری» نشود ولی «یه جوری» شد؛ خوب چکار کنم!؟ همینه که هست!

 
comment نظرات ()