زیست فناوری

نوشته: کسری اصفهانی

چرا نخبگان ما در دیار فرنگ دانشمند می‌شوند؟
نویسنده : کسری اصفهانی - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱
 

پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشت که یکی از آنها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود. در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که مستقیم با دفتر پروفسور اینشتن تماس بگیرد بنابراین وی نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی به این دانشگاه دعوت می‌شود و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص می‌شود. پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:

وقتی برای اولین بار با بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده، آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد.

یک ماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند، به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است. به سرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم. رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است. گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت: درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است!


بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست.

آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

منبع: ایمیلی از پیمان مولایی

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
داستان-روزنه‌ای به درون-قسمت چهارم
نویسنده : کسری اصفهانی - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸
 

وقتی به اقامتگاه برگشت، تقریباً تصمیمش را گرفته بود. ترجیح داد روی تخت دراز بکشد و از پنجره اتاق به کوه سرسبزی که پنجره را همچون تابلوی زیبایی تزیین کرده بود، بنگرد. نتوانست جلوی خودش را بگیرد. برخواست و پنجره را باز کرد. نسیم خنک و روحبخشی صورتش را نوازش کرد. افکارش به جاهای مختلفی سفر می کرد. پیش خودش فکر می کرد که چرا توی کشورش اینچنین کوه زیبایی روبروی پنجره خوابگاه دانشجویی دانشگاه او نیست. فکر می کرد اگر این پنجره را در اتاقش در تهران داشت، حتماً خیلی بیش از این از زندگی لذت می برد. پیش خودش فکر می کرد که چرا اروپا این قدر جذاب است و چرا رفاه بیشتری در کشورهای اروپایی نسبت به کشورش وجود دارد. جواب خودش را می دانست ولی دلش می خواست یک آدم با تجربه تر آن را به او بگوید و مطمئن شود که مردم اروپا با مردم کشورش خیلی فرق دارند. می دانست که آنها به خیلی از اصول زندگی اجتماعی احترام می گذارند و می دانند که رعایت این اصول و قوانین برای زندگی بهتر خود آنها وضع شده یا به عبارتی توسط خودشان وضع شده است در حالی که مردم ایران در هر فرصتی این اصول را زیر پا می گذارند؛ چراغ قرمز را رد می کنند تا شاید زودتر به خانه برسند، نوبت خودشان را توی صف را رعایت نمی کنند و .... این را همان لحظه ورود به فرودگاه و با مقایسه وضعیت صف ایستادن مردم، تاکسی گرفتن و گشت توی شهر درک کرده بود. اینجا آرامش داشت؛ صداهای ناموزون، بوق ماشین ها و ... آنچنان که در تهران آرامش او را به هم می ریخت، وجود نداشت.

 

نشست و شروع به نوشتن کرد. «چه کنم؟» و بلافاصله نوشت: «می مانم!»


 
comment نظرات ()
 
سیاه بیشه
نویسنده : کسری اصفهانی - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
 

این سه روز تعطیلی عید فطر فرصت خوبی بود تا بعد از مدتها روح را جلا دهیم و به دیار سرسبز شمال سری بزنیم. واقعاً یک مسافرت ایده‌آل در بهترین زمان ممکن! فرصت خوبی هم بود که عضو جدید خانواده را هم امتحانی بکنیم (یک ماشین کوچولوی آبی خاکستری).

رفتن آفتاب بود و به محضی که رسیدیم بارانی تند گرفت؛ همراه با باد شدید که واقعاً روح و جان را شستشو می‌داد. آنقدر فضای خوبی بود که رفتم توی باغ و بعد از اینکه کمی خیام خوندم و کمی هم نوشتم، چرت کوتاهی زدم... انگار که تو بهشت بودم... صدای نامحرم نمی‌آمد و فقط صدای باد و بارون بود. آریانا هم اذیت نکرد و راحت تو بغل باباش خوابید...

در این سه روز قدری اوضاع فکری خودم را سامان دادم و تونستم بعد از مدتها بر کارهایم مسلط بشوم.

اما موقع برگشت مدتی در ترافیک ماندیم و وقتی به روستای سیاه بیشه قبل از تونل کندوان رسیدیم...دیدم که فقط به خاطر چند مغازه و رستوران و درست پارک نکردن ماشین‌ها (بخوانید بی فرهنگی) یکی دو ساعتی از عمرمان را بیهوده تلف کرده‌ایم. به راستی تا کی ما ملت ایران می‌خواهیم با بی‌فکری خود لحظات ارزشمند زندگی خود و دیگران را تباه سازیم؟

 


 
comment نظرات ()
 
داستان: روزنه ای به درون - قسمت سوم
نویسنده : کسری اصفهانی - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧
 

پیرمرد گفت: «می بینم که جای مورد نظرت را برای کارهای آینده ات انتخاب کردی!» پیش خودش فکر کرد که چرا پیرمرد به جای او فکر می کند و از کجا به خودش اجازه می دهد که به جای دیگران تصمیم بگیرد.

 

 

نگاهی سردی به پیرمرد کرد. پیرمرد زیاد او را معطل نگذاشت و سریع گفت: «این اون آینده ای بود که می خواستم درباره اون با تو صحبت کنم.» کمی مکث کرد و ادامه داد: «از اینجا خوشت می آید؟»

 

 

باز هم متعجب به پیرمرد نگاه کرد. نمی دانست چه بگوید. پیرمرد مشغول صحبت با پسر جوان شد و در همین لحظه دختری که او را در موسسه گردانده بود ضربه ای به پهلویش زد و آرام گفت: «فرصت خوبیه، به راحتی از دستش نده!»

 

 

بعد از اینکه پیرمرد صحبت هایش با پسر تمام شد، دست او را گرفت و در حالی که به طرف آزمایشگاه می بردش گفت: «اینجا همه چیز برای کارت فراهم است. از همه مهم تر خودم حواسم به کارهایت هست. اینجا آزمایشگاه خودم هست، گرچه چون ریاست این موسسه هم بر عهده من هست، کمتر وقت می کنم به آزمایشگاه بیایم ولی اگر ریاست موسسه را کنار بگذارم، می تونیم با هم کار کنیم.»

 

 

واقعاً نمی دانست چه بگوید. پسر جوان چشمکی به او زد و دنبال کارش رفت. نگاهی به پیرمرد کرد و گفت: «کمی وقت می خواهم تا فکر کنم.» پیرمرد سری تکان داد و گفت: «حتماً. هیچ درست نیست که فکر نکرده تصمیمی بگیری!» بعد ادامه داد: «تا هر وقت بخواهی می تونی مهمون من باشی و در اقامتگاه بمونی ولی تا هفته بعد تصمیمت را به من بگو. در ضمن، برای گشت و گذار تو موسسه و شهر «میشل» همراهت خواهد بود.» بعد هم آنها را ترک کرد.

 

 

میشل-همان دختری که او را توی موسسه گردانده بود- گفت: «خوب حالا کجا بریم؟ فعلاً که رییس من شمایید!» آرام به او جواب داد: «فعلاً می خواهم همینجا کمی بنشینم.»


 
comment نظرات ()