زیست فناوری

نوشته: کسری اصفهانی

راست یا دروغ: استخراج تصاویر از مغز
نویسنده : کسری اصفهانی - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٥
 
دانشمندان دپارتمان علوم شناختی مرکز تحقیقات علوم اعصاب ATR ژاپن موفق شده اند نخستین تصاویر را از مغز انسان استخراج کنند.
 
 
روش کار بسیار جالب بوده است ابتدا 400 تصویر سیاه و سفید مختلف در سایز 10 پیکسل در 10 پیکسل به بیننده نشان داده شده است. هر تصویر به مدت 12 ثانیه مقابل چشم بیننده قرار داشته است و در این مدت دستگاه fMRI تغییرات فعالیتی کورتکس مغز را تحت نظر می گرفته است.  
یک کامپیوتر مرکزی اطلاعات را دریافت می کرده و با یک نرم افزار ویژه که توسط این دپارتمان تولید شده یاد میگرفته که چگونه تغییرات فعالیتی مغز را با تصاویر نشان داده شده مرتبط کند.
نتیجه فرایند این شده که وقتی حروف neuron به معنای عصب به ترتیب به فرد آزمایش شونده نشان داده شده است کامپیوتر مرکزی توانسته از روی فعالیت الکتریکی مغز کلمه neuron را استخراج کند. که تصویر آن را در بالا می بینید. 
این می تواند آغازی باشد برای اینکه در آینده بتوانید شب ها رویاهایتان را روی یک DVD ضبط کنید. و یک گام علمی مهم در علوم شناختی محسوب می شود.
به دلیل حجم بالای بازدید کنندگان، وب سایت خبری اصلی از کار افتاده است.
منابع: 
 Boing Boing
Computer Weekly
 پژوهشکده علوم شناختی
پی نوشت: این خبر ارتباط جالبی با داستان روزنه‌ای به درون دارد. داستان ادامه دارد و بزودی قسمت‌های بعدی آن را روی سایت قرار می‌دهم (البته بعد از اینکه سر حال اوومدم و قسمت‌های بعدی را نوشتم)!

 
comment نظرات ()
 
داستان-روزنه‌ای به درون-قسمت پنجم
نویسنده : کسری اصفهانی - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۱
 

مشکل این بود که او برای شرکت در کنگره راهی دیار غربت شده بود و نمی دانست که ماندگار خواهد شد. چیز زیادی هم با خود نیاورده بود. در ضمن وسایلش تو خوابگاه بود و امتحانات میان ترم هم در راه بود.

تصمیم گرفت سری به پیرمرد بزند و تصمیمش را به او بگوید.

فردا صبح به آزمایشگاه رفت و از میشل پرسید که پیرمرد را کجا می تواند پیدا کند. میشل نشانی بخش ریاست را به او داد. به طرف دفتر پیرمرد رفت. اتاق ساده ای دید که یک ورودی داشت و میزی نزدیک در ورودی آن بود. به خانمی که پشت میز نشسته بود گفت: "می تونم رییس را ببینم؟" منشی پرسید: "شما؟" خودش را معرفی کرد. منشی بلافاصله بلند شد و پاکتی به او داد و پس از عذرخواهی گفت: "پروفسور برای یک مسافرت کاری چند روزی نیستند و به من گفتند که این پاکت را به شما بدهم."

پاکت را گرفت و از ساختمان خارج شد. گوشه ای زیر یک درخت در فضای سبز مجتمع نشست. یکی از چیزهایی که در این موسسه دوست داشت، فضای سبز بزرگ و زیبای آن بود؛ چیزی که در تهران با ساختمان و ماشین و دود پر شده بود. پاکت را باز کرد. یک نامه دست نویس و مقداری پول داخل آن بود. پول ها را شمرد. ٢۵٠٠ یورو! بی اختیار فریاد زد: "وای خدای من!" نامه را داخل پاکت گذاشت. تصمیم داشت تا نامه را توی اتاقش بخواند. به سمت آزمایشگاه رفت. می خواست یک بار دیگر دقیقتر آزمایشگاه را ببیند و با بچه های آنجا مفصلتر صحبت کند. نامه را بعد از ظهر که برای استراحت به اتاق می رفت، می خواند. تصمیم داشت مقداری هم خرید کند و شهر را ببیند.


 
comment نظرات ()
 
برای فواد
نویسنده : کسری اصفهانی - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦
 

زرد زردم
به دردی دچارم
دردی که درمان ندارد
دردی که شیرین است
و این درد فقط در درنم است و راهی به بیرون ندارد
گفتن "درد دارم" ممکن است
ولیکن اینکه از چیست نا ممکن
اما تو ای دوست
همین که می دانی دردم چگونه است
محرمم هستی
و ذوقم را باز بعد از سالیان دراز شکوفاندی
تا چند خطی به نثر منظم برایت بنگارم
ای نگارنده درد درون
"قلبها" برایت می تپند!


 
comment نظرات ()