زیست فناوری

نوشته: کسری اصفهانی

حقارت در خانه
نویسنده : کسری اصفهانی - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٩
 

دو یک باختیم. آنهم با مربیگری علی دایی که شهریار می خواندمش. تحقیر شدیم. کاش به مالدیو می باختیم ولی به این اعراب ... نمی باختیم.

بدون شرح؛ عکس کاملاً گویا است!

ساعت یک ربع به هفت هوس کردم با حمید خیری بریم ورزشگاه و ریسک کردم ماشین هم بردم. ماشین را روی پل بزرگراه رها (!) کردیم و به سوی ورزشگاه دویدیم. یک ربع بیست دقیقه از بازی گذشته بود. به سختی در بالاترین نقطه ورزشگاه و به صورت ایستاده بازی را دیدیم و از معاشرت با سایر تماشاگران لذت بردیم. البته از ضربات پا و زانوی دوستان هم بی بهره نبودیم.

هاشمیان باید برود مثل خیلی های دیگر ...

بازی ایران و کره هم هاشمیان خوب بازی نکرد و ما که ورزشگاه بودیم می‌دیدیم که او اصلاً حرکت نمی کند. اگر تک مهاجم تیم این گونه ساکن باشد، تکلیف تیم روشن است. دایی در بازی با کره با نگاهداشتن هاشمیان در بازی اشتباه کرد و در بازی با عربستان هم با تعویض و به بازی آوردن او. اگر علی کریمی هم بود هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد.

حماسی کردن موضوع و آسیب ارزشها

کار اشتباه تلویزیون در این چند روز، پخش تصاویری از جبهه های جنگ و سربازان و تدوین تصاویر فوتبالیست ها در کنار آنها ضمن پخش آهنگ های حماسی بود. آیا اصلاً به این موضوع فکر کرده بودند که شاید ایران ببازد...

آمدن محمود احمدی نژاد هم به ورزشگاه هم دردی را دوا نکرد و برایش بد تمام شد. بعد از اتفاقی که در کشتی افتاد، حالا دیگر حضور او در ورزشگاه ها با خرافات توام خواهد شد. محمود در بین دو نیمه در جایگاه نبود، حالا یا داشتند آب میوه می خوردند یا در رختکن مشغول کوچینگ بودند، من نمی دانم.

علی دایی

علی دایی را خیلی دوست داشتم و فکر می کردم او یک ستاره هالی است در آسمان ایران. گرچه به نظرم او خیلی زود مربی تیم ملی شد. اما حالا و بعد از دو بازی آخر دیگر اعتمادم به او کم شده است. او باعث تنها باخت ایران به عربستان در خانه شده و این خیلی خیلی بد است! دایی کاملاً به تعویض های مربی جدید عربستان بی توجه بود، بی توجه! غرور زیاد هم خوب نیست!


 
comment نظرات ()
 
عیدانه: داستان-روزنه‌ای به درون-قسمت ششم
نویسنده : کسری اصفهانی - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٩
 

سلام و سال نو مبارک!

از اینکه نوشتن قسمت ششم داستان این قدر طول کشید، عذر می‌خواهم. از دوستانی که با ارسال پیغام برای نوشتن ادامه داستان مرا ترغیب کردند نیز تشکر می‌کنم. امیدوارم سال ٨٨ سال خوبی برای همه ما باشد، انشاالله.

-------------

بعد از یک روز پر حادثه، آرام به زیر ملافه خزید... می خواست نامه پیرمرد را بخواند اما دلش نمی خواست به این زودی نامه را باز کند. از این انتظار لذت می برد. احساس می کرد با خواندن این نامه همه مشکلاتش حل می شود و از فردا زندگی علمی جدیدش را آغاز می کند. بلند شد و پنجره اتاقش را باز کرد. نسیم ملایمی به سمت صورتش دوید. سایه های خیال انگیز شبح مانند درختان جنگل را دید که آرام می رقصیدند. پشت میزش نشست. نامه را باز کرد. نامه دست نویس بود...

"دوست عزیزم... می دانم که غافلگیر شده ای. کنار آمدن با تغییرات آن هم غیر منتظره خیلی سخت است ولی مطمئن هستم که از پس آن بر می آیی. اگر کاری داری می تونی به کشورت برگردی و آنها را انجام دهی و دوباره به اینجا برگردی. اما پیشنهاد می کنم که یکی دو هفته ای را برای آشنایی با شرایط اینجا بمانی و بعد برای انجام کارهایت برگردی. امیدوارم مبلغی که برایت در نظر گرفته ام برای این مدت کافی باشد و اگر مشکلی داشتی با منشی من تماس بگیر. برای هماهنگی کارهای آزمایشگاه هم با میشل مسایلت را در میان بگذار. امیدوارم اینجا را خانه خودت بدانی و مطمئن هستم که می تونی کمک زیادی به انجام تحقیقات ما بکنی. منتظر تصمیم عاقلانه ات می مانم. پیتر"

 

پیتر... فکر همه چیز را کرده ای! نامه را روی میز پرت کرد و خودش را روی تخت انداخت. در هجوم افکارش آرام به خواب رفت.

 

-------------

 

صبح شده بود. تلفن روی میز کوچک کنار تختش زنگ زد و از خواب بیدارش کرد. میشل بود. خیلی سخت بود که پشت تلفن آن هم اول صبح تمرکز کند و انگلیسی صحبت کند. خوشبختانه میشل هم خیلی خوب انگلیسی بلد نبود و با هم کنار می آمدند. سریع لباس هایش را پوشید و به همراه میشل برای صرف صبحانه راهی رستوران کوچک داخل محوطه موسسه شدند. بعد از صبحانه به همراه میشل به آزمایشگاه رفت و با همه بچه ها آشنا شد. متوجه شد که اینجا هم غر زدن مثل ایران وجود دارد و بعضی ها از شرایط کار در آزمایشگاه راضی نبودند. یک چیز دیگر هم متوجه شد و آن هم این بود که افراد خیلی باهوش و توانمند نبودند. ولی نظم و هدفمندی در تمامی کارها به چشم می خورد و همه می دانستند که چه کار باید بکنند گرچه همه نمی دانستند در کجای پازل پروژه اصلی قرار دارند.

سرانجام به این نتیجه رسید که می تواند با همان پسری که روز اول با او آشنا شده بود در مورد کارش صحبت کند. کار او خیلی شبیه کار او بود. او هم روی ارتباط اعصاب بینایی با بخش های مختلف مغز کار می کرد.

پسر اسمش پاتریک بود و توانسته بود مناطقی از مغز را که با تحریک عصب بینایی فعال می شوند شناسایی کند. نکته جالب این بود که این مناطق لزوماً همگی مرتبط با بینایی نبودند و حتی در برخی مواقع بخش حافظه هم تحریک می شد. پاتریک به دنبال تحلیل این موضوع بود که تحریک بخش های مختلف به چه علتی ممکن است صورت بگیرید.

فکری به ذهنش رسید... تحریک بخش حافظه توسط اعصاب بینایی موضوع جالبی است. شاید مغز با به کار انداختن بخش حافظه می خواهد شباهت چیز دیده شده را با موارد ثبت شده در حافظه بررسی کند و به آن معنا ببخشد. این اولین دلیلی بود که به ذهنش رسید... اما شاید مسئله پیچیده تر از این چیزها باشد. موضوع جالبی است اما بهتر است بیشتر روی آن فکر کند...

 

-------------

 

10 روز مثل برق و باد گذشت و او حتی یک بار هم با ایران تماس نگرفت. پیرمرد هم نیامده بود. تصمیم گرفت به تهران برگردد و ضمن اینکه تصمیم نهایی را می گیرد، به کارهایش هم رسیدگی کند. تصمیم سختی بود. او باید از خیر فوق لیسانس می گذشت. شاید لازم بود با کسانی مشورت کند ولی با کی؟ پول کافی برای برگشت مجدد داشت. به سراغ منشی پیرمرد رفت. پس از اینکه تصمیمش را به او گفت، منشی سریعاً تماسی گرفت و گفت برای دو روز دیگر بلیطی به مقصد تهران برایش رزرو کرده است. نمی دانست باید پولش را خودش بدهد یا نه ولی گویا این کار قبلاً توسط کس دیگری انجام شده بود...

 

-------------

 

وقتی در هواپیما نشست حال خاصی داشت. برای ایران دلش تنگ شده بود. اما از طرفی فکر می کرد شاید این بار آخری باشد که به ایران می رود. نمی دانست چکار کند. گیج بود. فقط دلش می خواست به تهران برسد و یک بار دیگر توی دانشگاه قدم بزند. شاید آنجا تصمیم گرفتن راحت تر باشد.

وقتی به تهران رسید دوباره همان بی نظمی، شلوغی و بی احترامی به حقوق همدیگر محاصره اش کرد. از همان زمان خروج از فرودگاه و سوار شدن به تاکسی و تلاش راننده برای سوار کردن همزمان دو نفر با مقصدهای مختلف، این رفتار آزار دهنده ایرانی بروز یافت. این ها همه به تصمیم گیری او کمک می کرد.

ظرف 2 هفته همه کارهایش را کرد، به خانواده اش سر زد و آنها را از تصمیمش مطلع کرد. پدر مادرش مثل همیشه ضمن احترام به تصمیم او، برای او آرزوی موفقیت کردند. این بار فرزندشان از آنها دورتر می شد ولی به اخلاق او عادت کرده بودند. او هیچ وقت خیلی در بند ارتباط با خانواده و سر زدن به آنها نبود و آنها هم به دوری او عادت کرده بودند. در دانشگاه به کسی چیزی نگفت و پیش خود فکر کرد که اگر لازم شد برگردد، ممکن است یک ترم را از دست بدهد که آن را هم یک جور درستش می کرد.

15 روز بعد سوار هواپیمایی بود که او را به فرانسه می برد. زندگی جدیدی در انتظار او بود. همه این تغییرات ظرف یک ماه صورت گرفته بود و خود را برای شرایط جدید آماده می دید.


 
comment نظرات ()