زیست فناوری

نوشته: کسری اصفهانی

روزنه ای به درون-قسمت هفتم
نویسنده : دکتر کسری اصفهانی - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٤
 

وقتی به فرودگاه رسید، تصمیم گرفت چرخی در شهر بزند و کمی خرید کند. همه چیز برایش تازگی داشت. احساس می کرد که مردم اینجا بر عکس ایران نقش بازی نمی کنند و خودشان هستند. از این موضوع احساس خوبی بهش دست می داد و دلش می خواست داد بزند و بگوید خیلی خوشحال است. مناظری که اطرافش می دید خیلی با ایران فرق داشت و بوی تازگی داشت. بعد از دیدن شهر و خرید مختصری سوار تاکسی شد تا به انستیتو برگردد. وقتی به انستیتو رسید، دیگه انستیتو برایش آشنا بود. سریع به اتاقش رفت و چمدان کوچکش را روی تخت پرت کرد. دوشی گرفت و به سمت آزمایشگاه رفت. گرسنه نبود و با همان غذای مختصر هواپیما سیر شده بود. وقتی به آزمایشگاه رسید، میشل به استقبالش آمد. میشل پرسید: "خوشحالم برگشتی! خوش گذشت؟ احساس کرد کمی رفتار میشل عوض شده و خیلی خونگرمتر شده است. میشل از او قول گرفت که شب به منزل او بیاید."

بعد از احوالپرسی میشل او را به گوشه آزمایشگاه برد و گفت: "پیتر چند بار سراغت را گرفت. به من گفته هر وقت برگشتی ببرمت پیشش. در ضمن اینجا میزت است. تا من برم کارم رو تموم کنم، تو اینجا بشین و با میزت آشنا شو!" نگاهی به میز کرد. خیلی هیجان زده نشد. در دانشگاه شهید بهشتی یک آزمایشگاه در اختیارش بود بنابراین یک میز کوچک خیلی برایش جذابیت نداشت. جذابیت اصلی وسایل موجود در آزمایشگاه و هدفمند به نظر رسیدن کارهایی که انجام می شد، بود. میشل برگشت و با هم به سمت دفتر پیرمرد رفتند.


 
comment نظرات ()
 
چاپ کتاب مجموعه داستان های علمی تخیلی بیوتکنولوژی و مهندسی ژنتیک
نویسنده : دکتر کسری اصفهانی - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۳
 

ان شالله داستان های برگزیده دو دوره برگزاری مسابقات داستان نویسی علمی تخیلی بیوتکنولوژی و مهندسی ژنتیک تا بهار سال آینده در قالب کتابی به چاپ خواهد رسید.


 
comment نظرات ()
 
عیدانه: داستان-روزنه‌ای به درون-قسمت ششم
نویسنده : دکتر کسری اصفهانی - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٩
 

سلام و سال نو مبارک!

از اینکه نوشتن قسمت ششم داستان این قدر طول کشید، عذر می‌خواهم. از دوستانی که با ارسال پیغام برای نوشتن ادامه داستان مرا ترغیب کردند نیز تشکر می‌کنم. امیدوارم سال ٨٨ سال خوبی برای همه ما باشد، انشاالله.

-------------

بعد از یک روز پر حادثه، آرام به زیر ملافه خزید... می خواست نامه پیرمرد را بخواند اما دلش نمی خواست به این زودی نامه را باز کند. از این انتظار لذت می برد. احساس می کرد با خواندن این نامه همه مشکلاتش حل می شود و از فردا زندگی علمی جدیدش را آغاز می کند. بلند شد و پنجره اتاقش را باز کرد. نسیم ملایمی به سمت صورتش دوید. سایه های خیال انگیز شبح مانند درختان جنگل را دید که آرام می رقصیدند. پشت میزش نشست. نامه را باز کرد. نامه دست نویس بود...

"دوست عزیزم... می دانم که غافلگیر شده ای. کنار آمدن با تغییرات آن هم غیر منتظره خیلی سخت است ولی مطمئن هستم که از پس آن بر می آیی. اگر کاری داری می تونی به کشورت برگردی و آنها را انجام دهی و دوباره به اینجا برگردی. اما پیشنهاد می کنم که یکی دو هفته ای را برای آشنایی با شرایط اینجا بمانی و بعد برای انجام کارهایت برگردی. امیدوارم مبلغی که برایت در نظر گرفته ام برای این مدت کافی باشد و اگر مشکلی داشتی با منشی من تماس بگیر. برای هماهنگی کارهای آزمایشگاه هم با میشل مسایلت را در میان بگذار. امیدوارم اینجا را خانه خودت بدانی و مطمئن هستم که می تونی کمک زیادی به انجام تحقیقات ما بکنی. منتظر تصمیم عاقلانه ات می مانم. پیتر"

 

پیتر... فکر همه چیز را کرده ای! نامه را روی میز پرت کرد و خودش را روی تخت انداخت. در هجوم افکارش آرام به خواب رفت.

 

-------------

 

صبح شده بود. تلفن روی میز کوچک کنار تختش زنگ زد و از خواب بیدارش کرد. میشل بود. خیلی سخت بود که پشت تلفن آن هم اول صبح تمرکز کند و انگلیسی صحبت کند. خوشبختانه میشل هم خیلی خوب انگلیسی بلد نبود و با هم کنار می آمدند. سریع لباس هایش را پوشید و به همراه میشل برای صرف صبحانه راهی رستوران کوچک داخل محوطه موسسه شدند. بعد از صبحانه به همراه میشل به آزمایشگاه رفت و با همه بچه ها آشنا شد. متوجه شد که اینجا هم غر زدن مثل ایران وجود دارد و بعضی ها از شرایط کار در آزمایشگاه راضی نبودند. یک چیز دیگر هم متوجه شد و آن هم این بود که افراد خیلی باهوش و توانمند نبودند. ولی نظم و هدفمندی در تمامی کارها به چشم می خورد و همه می دانستند که چه کار باید بکنند گرچه همه نمی دانستند در کجای پازل پروژه اصلی قرار دارند.

سرانجام به این نتیجه رسید که می تواند با همان پسری که روز اول با او آشنا شده بود در مورد کارش صحبت کند. کار او خیلی شبیه کار او بود. او هم روی ارتباط اعصاب بینایی با بخش های مختلف مغز کار می کرد.

پسر اسمش پاتریک بود و توانسته بود مناطقی از مغز را که با تحریک عصب بینایی فعال می شوند شناسایی کند. نکته جالب این بود که این مناطق لزوماً همگی مرتبط با بینایی نبودند و حتی در برخی مواقع بخش حافظه هم تحریک می شد. پاتریک به دنبال تحلیل این موضوع بود که تحریک بخش های مختلف به چه علتی ممکن است صورت بگیرید.

فکری به ذهنش رسید... تحریک بخش حافظه توسط اعصاب بینایی موضوع جالبی است. شاید مغز با به کار انداختن بخش حافظه می خواهد شباهت چیز دیده شده را با موارد ثبت شده در حافظه بررسی کند و به آن معنا ببخشد. این اولین دلیلی بود که به ذهنش رسید... اما شاید مسئله پیچیده تر از این چیزها باشد. موضوع جالبی است اما بهتر است بیشتر روی آن فکر کند...

 

-------------

 

10 روز مثل برق و باد گذشت و او حتی یک بار هم با ایران تماس نگرفت. پیرمرد هم نیامده بود. تصمیم گرفت به تهران برگردد و ضمن اینکه تصمیم نهایی را می گیرد، به کارهایش هم رسیدگی کند. تصمیم سختی بود. او باید از خیر فوق لیسانس می گذشت. شاید لازم بود با کسانی مشورت کند ولی با کی؟ پول کافی برای برگشت مجدد داشت. به سراغ منشی پیرمرد رفت. پس از اینکه تصمیمش را به او گفت، منشی سریعاً تماسی گرفت و گفت برای دو روز دیگر بلیطی به مقصد تهران برایش رزرو کرده است. نمی دانست باید پولش را خودش بدهد یا نه ولی گویا این کار قبلاً توسط کس دیگری انجام شده بود...

 

-------------

 

وقتی در هواپیما نشست حال خاصی داشت. برای ایران دلش تنگ شده بود. اما از طرفی فکر می کرد شاید این بار آخری باشد که به ایران می رود. نمی دانست چکار کند. گیج بود. فقط دلش می خواست به تهران برسد و یک بار دیگر توی دانشگاه قدم بزند. شاید آنجا تصمیم گرفتن راحت تر باشد.

وقتی به تهران رسید دوباره همان بی نظمی، شلوغی و بی احترامی به حقوق همدیگر محاصره اش کرد. از همان زمان خروج از فرودگاه و سوار شدن به تاکسی و تلاش راننده برای سوار کردن همزمان دو نفر با مقصدهای مختلف، این رفتار آزار دهنده ایرانی بروز یافت. این ها همه به تصمیم گیری او کمک می کرد.

ظرف 2 هفته همه کارهایش را کرد، به خانواده اش سر زد و آنها را از تصمیمش مطلع کرد. پدر مادرش مثل همیشه ضمن احترام به تصمیم او، برای او آرزوی موفقیت کردند. این بار فرزندشان از آنها دورتر می شد ولی به اخلاق او عادت کرده بودند. او هیچ وقت خیلی در بند ارتباط با خانواده و سر زدن به آنها نبود و آنها هم به دوری او عادت کرده بودند. در دانشگاه به کسی چیزی نگفت و پیش خود فکر کرد که اگر لازم شد برگردد، ممکن است یک ترم را از دست بدهد که آن را هم یک جور درستش می کرد.

15 روز بعد سوار هواپیمایی بود که او را به فرانسه می برد. زندگی جدیدی در انتظار او بود. همه این تغییرات ظرف یک ماه صورت گرفته بود و خود را برای شرایط جدید آماده می دید.


 
comment نظرات ()
 
داستان-روزنه‌ای به درون-قسمت پنجم
نویسنده : دکتر کسری اصفهانی - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۱
 

مشکل این بود که او برای شرکت در کنگره راهی دیار غربت شده بود و نمی دانست که ماندگار خواهد شد. چیز زیادی هم با خود نیاورده بود. در ضمن وسایلش تو خوابگاه بود و امتحانات میان ترم هم در راه بود.

تصمیم گرفت سری به پیرمرد بزند و تصمیمش را به او بگوید.

فردا صبح به آزمایشگاه رفت و از میشل پرسید که پیرمرد را کجا می تواند پیدا کند. میشل نشانی بخش ریاست را به او داد. به طرف دفتر پیرمرد رفت. اتاق ساده ای دید که یک ورودی داشت و میزی نزدیک در ورودی آن بود. به خانمی که پشت میز نشسته بود گفت: "می تونم رییس را ببینم؟" منشی پرسید: "شما؟" خودش را معرفی کرد. منشی بلافاصله بلند شد و پاکتی به او داد و پس از عذرخواهی گفت: "پروفسور برای یک مسافرت کاری چند روزی نیستند و به من گفتند که این پاکت را به شما بدهم."

پاکت را گرفت و از ساختمان خارج شد. گوشه ای زیر یک درخت در فضای سبز مجتمع نشست. یکی از چیزهایی که در این موسسه دوست داشت، فضای سبز بزرگ و زیبای آن بود؛ چیزی که در تهران با ساختمان و ماشین و دود پر شده بود. پاکت را باز کرد. یک نامه دست نویس و مقداری پول داخل آن بود. پول ها را شمرد. ٢۵٠٠ یورو! بی اختیار فریاد زد: "وای خدای من!" نامه را داخل پاکت گذاشت. تصمیم داشت تا نامه را توی اتاقش بخواند. به سمت آزمایشگاه رفت. می خواست یک بار دیگر دقیقتر آزمایشگاه را ببیند و با بچه های آنجا مفصلتر صحبت کند. نامه را بعد از ظهر که برای استراحت به اتاق می رفت، می خواند. تصمیم داشت مقداری هم خرید کند و شهر را ببیند.


 
comment نظرات ()
 
داستان-روزنه‌ای به درون-قسمت چهارم
نویسنده : دکتر کسری اصفهانی - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸
 

وقتی به اقامتگاه برگشت، تقریباً تصمیمش را گرفته بود. ترجیح داد روی تخت دراز بکشد و از پنجره اتاق به کوه سرسبزی که پنجره را همچون تابلوی زیبایی تزیین کرده بود، بنگرد. نتوانست جلوی خودش را بگیرد. برخواست و پنجره را باز کرد. نسیم خنک و روحبخشی صورتش را نوازش کرد. افکارش به جاهای مختلفی سفر می کرد. پیش خودش فکر می کرد که چرا توی کشورش اینچنین کوه زیبایی روبروی پنجره خوابگاه دانشجویی دانشگاه او نیست. فکر می کرد اگر این پنجره را در اتاقش در تهران داشت، حتماً خیلی بیش از این از زندگی لذت می برد. پیش خودش فکر می کرد که چرا اروپا این قدر جذاب است و چرا رفاه بیشتری در کشورهای اروپایی نسبت به کشورش وجود دارد. جواب خودش را می دانست ولی دلش می خواست یک آدم با تجربه تر آن را به او بگوید و مطمئن شود که مردم اروپا با مردم کشورش خیلی فرق دارند. می دانست که آنها به خیلی از اصول زندگی اجتماعی احترام می گذارند و می دانند که رعایت این اصول و قوانین برای زندگی بهتر خود آنها وضع شده یا به عبارتی توسط خودشان وضع شده است در حالی که مردم ایران در هر فرصتی این اصول را زیر پا می گذارند؛ چراغ قرمز را رد می کنند تا شاید زودتر به خانه برسند، نوبت خودشان را توی صف را رعایت نمی کنند و .... این را همان لحظه ورود به فرودگاه و با مقایسه وضعیت صف ایستادن مردم، تاکسی گرفتن و گشت توی شهر درک کرده بود. اینجا آرامش داشت؛ صداهای ناموزون، بوق ماشین ها و ... آنچنان که در تهران آرامش او را به هم می ریخت، وجود نداشت.

 

نشست و شروع به نوشتن کرد. «چه کنم؟» و بلافاصله نوشت: «می مانم!»


 
comment نظرات ()
 
داستان: روزنه ای به درون - قسمت سوم
نویسنده : دکتر کسری اصفهانی - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧
 

پیرمرد گفت: «می بینم که جای مورد نظرت را برای کارهای آینده ات انتخاب کردی!» پیش خودش فکر کرد که چرا پیرمرد به جای او فکر می کند و از کجا به خودش اجازه می دهد که به جای دیگران تصمیم بگیرد.

 

 

نگاهی سردی به پیرمرد کرد. پیرمرد زیاد او را معطل نگذاشت و سریع گفت: «این اون آینده ای بود که می خواستم درباره اون با تو صحبت کنم.» کمی مکث کرد و ادامه داد: «از اینجا خوشت می آید؟»

 

 

باز هم متعجب به پیرمرد نگاه کرد. نمی دانست چه بگوید. پیرمرد مشغول صحبت با پسر جوان شد و در همین لحظه دختری که او را در موسسه گردانده بود ضربه ای به پهلویش زد و آرام گفت: «فرصت خوبیه، به راحتی از دستش نده!»

 

 

بعد از اینکه پیرمرد صحبت هایش با پسر تمام شد، دست او را گرفت و در حالی که به طرف آزمایشگاه می بردش گفت: «اینجا همه چیز برای کارت فراهم است. از همه مهم تر خودم حواسم به کارهایت هست. اینجا آزمایشگاه خودم هست، گرچه چون ریاست این موسسه هم بر عهده من هست، کمتر وقت می کنم به آزمایشگاه بیایم ولی اگر ریاست موسسه را کنار بگذارم، می تونیم با هم کار کنیم.»

 

 

واقعاً نمی دانست چه بگوید. پسر جوان چشمکی به او زد و دنبال کارش رفت. نگاهی به پیرمرد کرد و گفت: «کمی وقت می خواهم تا فکر کنم.» پیرمرد سری تکان داد و گفت: «حتماً. هیچ درست نیست که فکر نکرده تصمیمی بگیری!» بعد ادامه داد: «تا هر وقت بخواهی می تونی مهمون من باشی و در اقامتگاه بمونی ولی تا هفته بعد تصمیمت را به من بگو. در ضمن، برای گشت و گذار تو موسسه و شهر «میشل» همراهت خواهد بود.» بعد هم آنها را ترک کرد.

 

 

میشل-همان دختری که او را توی موسسه گردانده بود- گفت: «خوب حالا کجا بریم؟ فعلاً که رییس من شمایید!» آرام به او جواب داد: «فعلاً می خواهم همینجا کمی بنشینم.»


 
comment نظرات ()
 
داستان: روزنه ای به درون - قسمت دوم
نویسنده : دکتر کسری اصفهانی - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱
 

شوکه شد!

 

در حالی که سعی می کرد خودش را خونسرد نشان بدهد (ولی ظاهرش داد می زد که دستپاچه شده است)، سری تکان داد.

 

 پیرمرد با تفکر به او نگاهی کرد و از او پرسید: «کجا آزمایش هایتان را انجام داده اید؟»

 

توضیح کاملی درباره آزمایشگاهش و کارهایی که تا حالا انجام داده بود به پیرمرد داد. به خودش که آمد دید مسافتی طولانی را با پیرمرد آمده است، با مردی که بدون آنکه قبلاً او را بشناسد، با افکار و نوشته هایش زندگی کرده بود. ترجیح داد این موضوع را به او نگوید!

 

پیرمرد نگاهی به او کرد و گفت: «اگر امشب برنامه خاصی ندارید، رستوران خوبی بلدم تا ضمن صرف شام کمی بیشتر درباره کارهایتان و آینده با هم صحبت کنیم.»

 

آینده؟ با خودش کمی فکر کرد... منظور پیرمرد از آینده چه بود؟ نگاهی به پیرمرد کرد و با آرامش به او گفت: «بلیط برگشت من برای امشب است و با اینکه خیلی دلم می خواهد بیایم، نمی توانم.»

 

پیرمرد با ناراحتی نگاهی به او کرد و گفت: «برای آن می توان فکری کرد...» بعد ادامه داد: «اگر هزینه سفرت تا موسسه خودم را برایت تامین کنم، حاضری فردا با هم سری به اونجا بزنیم و با کارهای ما آشنا بشوی؟ نگران بلیط برگشت هم نباش، الان می رویم و آن را کنسل می کنیم و بعدش با هم هستیم.»

 

نمی دانست چه بگوید! باورش نمی شد. در عین حال هم اعتماد کردن در وجودش مرده بود. اگر در ایران بود، نمی توانست باور کند که یک نفر حاضر است این همه به او لطف کند و هیچ چشمداشتی هم نداشته باشد.

 

با نگاهی به پیرمرد، درخواست او را پذیرفت. دیگر به بلیط برگشت، کارهای عقب مانده تهران و چیزهای دیگر فکر نکرد. ترجیح داد خود را در برنامه های پیرمرد رها کند. فراموش نکرده بود که او مردی شناخته شده در نوروساینس و همانی بود که سال ها آرزوی دیدنش را داشت و به طور غیرمنتظره الان در کنار او در شهری زیبا قدم می زد.

 

فردا با هم و به پیشنهاد پیرمرد با قطار به موسسه رفتند. پیشنهاد خوب پیرمرد او را به وجد آورده بود. مناظر زیبای طبیعت و شهرهای زیبای مسیر، در کنار توضیحات نسبتاً کامل پیرمرد، برای او که اولین بار بود به اروپا می آمد، عالی بود.

 

 وقتی به مقصد رسیدند، ماشینی در ایستگاه قطار منتظرشان بود. مرد جوانی با پوست تیره بارهای آنها را در صندوق عقب گذاشت و پیرمرد به فرانسه چیزی به او گفت. وقتی توی ماشین نشستند، پیرمرد به او گفت که برایش در اقامتگاه موسسه جایی در نظر گرفته، اما اگر خودش بخواهد می تواند به منزل پیرمرد بیاید. ترجیح داد مزاحم پیرمرد نباشد و توی راه رفت و وسایلش را در محلی که برایش در نظر گرفته بودند گذاشت.

 

وقتی به موسسه رسیدند خیلی سریع نگاهی به سردر آن انداخت: «موسسه اروپایی نوروساینس»

 

داخل موسسه که شدند، فهمید پیرمرد آنجا همه کاره است و رفتار همه با او با احترام بالایی توام است. پیرمرد او را دست یک نفر سپرد و از او خداحافظی کرد.

 

دختر فرانسوی با اکراه انگلیسی صحبت می کرد. چندین آزمایشگاه را باهم دیدند. در یکی از آزمایشگاه ها، با دیدن تصاویری که بر روی وایت برد کشیده بودند، متوجه شد که کارهایی مشابه آنچه او انجام داده در آنجا انجام می شود. از کسانی که آنجا بودند سوالاتی درباره کارشان پرسید. آنها نگاهی به او انداخته و مردد بودند. احساس بدی داشت. فکر کرد آنجا همه جور دیگری به او نگاه می کنند و حتی احساس می کرد نوعی تنفر در نگاه آنها وجود دارد.

 

دختر همراهش به فرانسه چیزی به آنها گفت و پسر لاغر اندام قدبلندی که پیراهن رسمی و شلوار مخمل سبز رنگ پوشیده بود، در حالی که دستش را به سمت او دراز کرده بود، خودش را معرفی کرد. با هم درباره کارشان صحبت کردند و مدتی بعد پسرک متعجبانه به او نگاه کرد و گفت: «به نظر کارهای ما خیلی به هم شبیه هستند. شما هم ...» در همین زمان پیرمرد سر رسید و صحبت های آنها قطع شد...


 
comment نظرات ()
 
داستان: روزنه ای به درون - قسمت اول
نویسنده : دکتر کسری اصفهانی - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۱
 

توی راهرو پیچید. داشت با قدم های بلند و سریع به طرف انتهای راهرو می رفت. کمی که جلوتر رفت دید که یک چیزی سوار بر تسمه های باریک فلزی که به دیوارهای راهرو متصل بودند، به طرفش می آید، چیزی شبیه دوربین عکاسی. سرعت قدم هایش را کم کرد. وسیله ای که می دید تقریباً هم ارتفاع صورتش بر روی تسمه ها به حرکتش به سمت سر او ادامه می داد. ایستاد. نگاهش به آن وسیله خاطرات گذشته را برایش یادآوری کرد...

                   

7 سال پیش

دانشجوی زیست شناسی سال چهارم بود. داشت برای کارشناسی ارشد خودش را آماده می کرد. تلاش زیادی می کرد که گرایش مناسبی برای فوق لیسانس انتخاب کند. گرایشی که هم به آن علاقه داشته باشد، هم بتواند از آن درآمد خوبی کسب کند و از همه مهم تر رشته روز دنیا باشد. هر کس به او چیزی می گفت. خیلی پریشان و سر در گم شده بود. بدتر از زمان کنکور که می خواست انتخاب رشته کند و آخر سر هم چون نمره پزشکی نیاورد، زیست شناسی خواند. راستش نمی دانست پزشکی را هم برای چه انتخاب کرده بود ولی حالا زیاد ناراضی نبود و زیست شناسی رو دوست داشت.

 با مشورت هایی که کرده بود، کم کم به رشته ای به نام نوروساینس علاقمند شده بود. خودش نمی دونست که دقیقاً چه رشته ای است ولی می دونست که رشته ای درباره شناسایی کارکرد سیستم عصبی است. از همه مهم تر می دونست که نام رشته مهم نیست و مهم پایان نامه ای است که روی آن کار خواهد کرد.

کنکور کارشناسی ارشد را داد و با شگفتی متوجه شد که در رشته نوروساینس دانشگاه شهید بهشتی قبول شده است. بهتر از این نمی شد تصور کرد.

روز اول که وارد دانشگاه شهید بهشتی شد، انگار داشت تو ابرها راه می رفت. با غرور به دانشجویان دیگری که در مسیر دانشکده علوم راه می رفتند، نگاه می کرد. هوای پاییزی شمال تهران او را سرمست کرده بود. واقعاً احساس می کرد در بهشت قدم می زند.

 کلاس ها شروع شد و می دید که چه انتخاب صحیحی کرده است. روز به روز علاقه اش به این رشته بیشتر می شد. با جدیت در کلاس ها شرکت می کرد و دروس را مشتاقانه می خواند. با یکی از استاد هاش بیشتر از بقیه حال می کرد. به نظر می آمد بسیار به کارش علاقمند است و با وسواس سر کلاس به دانشجویان درس می داد. از او خواهش کرد که کتاب مناسبی برای او انتخاب کند که آن را مطالعه کند. کتاب را از نمایشگاه کتاب پیدا کرد. کمی روی زبان انگلیسی باید کار می کرد. مطالعه کتاب را شروع کرد. اولش کمی سخت بود ولی ترجیح می داد روی پای خودش بایستد و از اساتید کمک نگیرد. عملاً همه کار را کنار گذاشته بود. هر روز توی کلاس درس ها را فرا می گرفت و شب ها و روزهایی که کلاس نداشت کتاب را مطالعه می کرد. خوابگاه، کتابخانه، پارک، کلاس های خالی دانشگاه و هر جایی که گیر می آورد، دفتر و کتابش را باز می کرد و کتاب را می خوند. یک دیکشنری خوب هم گیر آورده بود که خیلی کمکش می کرد.

ترم اول را گذراند. باورش نمی شد. معدل 76/19. شاگرد اول دانشکده و شاید هم دانشگاه. ولی چیز دیگری فکر او را مشغول کرده بود؛ فکری که حواس او را از همه چیز دیگر پرت کرده بود. چند ماهی بود که به خانواده اش سر نزده بود. شانسش این بود که اتاقش در خوابگاه تک نفره بود و هیچ مزاحمتی برای مطالعه اش نداشت.

کم کم داشت سوژه دانشکده می شد. بچه های لیسانس که مسخره اش می کردند. شاید ته دلشان می سوخت که هیچ کدامشون رو تحویل نمی گرفت و سرش تو کار خودش بود.

هر چه می گذشت و مطالعه کتاب انگلیسی رو ادامه می داد بیشتر از زندگی لذت می برد. پیش خودش فکر می کرد که واقعاً سایر دوستانش و حتی سایر مردم از چه لذتی خود را محروم می کنند؛ از لذت دانستن، لذت مهم بودن، چرا که تو چیز هایی می دانی که دیگران نمی دانند. شاید پیش خودش فکر نمی کرد که شاید دیگرانی باشند که این کتاب را خوانده اند. از همه مهم تر نویسنده ای بوده که این کتاب را نوشته است. اما توی ترم دوم فهمید که نه تنها دوستانش، بلکه استادانش از این لذت بی بهره هستند و حتی آن استادی که این کتاب را به او معرفی کرده قطعاً کتاب را نخوانده است. او این را هم کم کم داشت می فهمید که استادانش خیلی کم می دانند، حتی در برخی زمینه ها کمتر از او. می خواست خودش را مجاب کند که این طبیعی است و ممکن است یک دانشجو در بعضی زمینه ها بیشتر بداند. ولی کم کم متوجه شد که این مسئله عمومیت دارد و فکر استادان به چیزهای دیگری گرم است. گرفتن بودجه برای طرح هایی که شاید هیچ وقت به سرانجام نرسد، شرکت در جلسات بیهوده، برگزاری کارگاه هایی که یک ریال نمی ارزیدند. آنها حتی یک کتاب عمومی این رشته را کامل نخوانده بودند.

یک سالی گذشت ولی هنوز موضوع پایان نامه اش را انتخاب نکرده بود. از همه مهم تر مردد بود بین این همه استادی که هیچ کدام بیشتر از او نمی دانند و موضوعاتی که به هیچ کدام از آنها علاقمند نیست چه انتخابی بکند. تازه این دانشگاه بهترین دانشگاه در کل ایران بود. به جاهای دیگر هم سر زده بود ولی آنها هم بدتر از اینجا!

برای خودش کلی آدم مهمی شده بود و به خاطر همین مسوول آزمایشگاه نوروساینس دانشگاه شده بود. مسوول که نه؛ از این پست های سرکاری که به دانشجویان ممتاز می دهند. البته اگر ممتاز هم نبود و کمی دنبالش بود می تونست مسوول آزمایشگاه شود. از این موقعیت استفاده کرد و در یکی دو طرح با همون استاد مورد علاقه اش، رو موش درباره ارتباط سیستم بینایی موش و مغز آن، همکاری نمود. نتیجه کارهای آنها مقاله ای شد که در کنگره بین المللی نوروساینس که در بلژیک برگزار می شد، پذیرفته شد. خوشحال بود که به عنوان دانشجو توانست هزینه شرکت در کنگره و اقامت را از برگزار کنندگان بگیرد. استادش حاضر شد که او برای ارائه مقاله برود و از خیر این مسافرت گذشت.

دیدن یک کشور خارجی برایش خیلی جذاب بود. آن هم یک کشور اروپایی. روز اول کنگره برای او فقط شگفتی بود. زیاد به سخنرانی ها توجه نمی کرد. بیشتر به آرامش چهره ها توجه می کرد؛ به راحتی آدم ها. خیلی چیزای دیگه برای او تازگی داشتند.

 روز دوم، به سخنرانی ها با دقت بیشتری گوش کرد. بیشتر به سالن هایی رفت که موضوع سخنرانی ها درباره سیستم بینایی بود. در یکی از جلسات، سخنرانی پیرمردی بسیار او را حالی به حالی کرد. خیلی احساس خوبی داشت. چیزهای جالبی درباره ارتباط سیستم بینایی با مغز انسان می گفت. آنها هم روی موش کار کرده بودند ولی می خواستند مدل انسانی را شبیه سازی کنند. توی دفترچه خلاصه مقالات اسم پیرمرد دانشمند را پیدا کرد. باورش نمی شد؛ نویسنده کتاب مورد علاقه اش بود. مردد بود می خواست برود و نویسنده را در آغوش بگیرد و به او بگوید که چه شبهایی را با او – یا کتاب او – یه صبح رسانده است. از فکر خود خجالت کشید. جرات نداشت به او نزدیک شود.

 زمان استراحت و نهار او را از نظر دور نمی داشت. پیرمرد، شلواری طوسی با کت جیر قهوه ای پوشیده بود و پیراهن راه راه طوسی و سفید. یک کاغذ از گردنش آویزون بود که اسمش روی آن نوشته شده بود. خیلی راحت با دیگران صحبت می کرد. جوان ها را خوب تحویل می گرفت و مشتاقانه با آنها گرم می گرفت و چند وقت یک بار هم که یک هم سن و سال خود را می دید با خنده های بلند آنها را در آغوش می گرفت یا با آنها دست می داد.

 آن روز هم گذشت و شب با دانشجویان کشورهای دیگر به گشت و گذار در شهر گذراند. خیلی به او خوش می گذشت ولی لحظه ای پیرمرد از فکرش خارج نمی شد. خیلی دلش می خواست بداند او الان چکار می کند.

فردا صبح خودش را برای سخنرانی آماده کرد. به سالن سخنرانی رفت. نفر دوم بود. فایل اسلایدهایش را به مسوول سالن داد. سخنرانی اول تمام شد و شنوندگان داشتند از سخنران که دانشجوی جوانی بود سوال می کردند. انگلیسی دانشجو خوب نبود و نتونست خوب جواب بدهد. سپس رییس جلسه نام او را صدا زد. با کمی اضطراب به طرف جایگاه سخنران رفت. نگاهش را از افراد توی سالن دزدید. آرام روی فایلش کلیک کرد و صفحه اول اسلایدش آمد. نگاهی به افراد توی سالن انداخت. دم در ورودی پیرمرد را دید که احتمالاً داشت از مسوول سالن درباره موضوع سخنرانی های این سالن می پرسید. پیرمرد تصمیمش را گرفت و آمد درست ردیف اول روبروی او نشست و به او لبخند زد. بدنش لرزید. سخنرانی خودش را شروع کرد. هر اسلاید را که رد می کرد نگاهی به پیرمرد می کرد تا عکس العمل او را ببیند. او هم با لبخند یا حرکت سر او را دلگرم می کرد. انگار فقط آن دو در سالن سخنرانی بودند.

ناگهان با صدای رییس جلسه به خودش آمد. «دو دقیقه وقت دارید!» سرعت صحبتش را زیاد کرد. وقتش داشت تمام می شد که پیرمرد با اعتماد به نفسی که نشان می داد همه از حرفش حساب می برند، گفت: «موضوع کارش جالب است بگذارید ادامه دهد.» نفسش بند آمد. بقیه صحبت هایش را کرد و وقتی سخنرانی او تمام شد، حضار تشویقش کردند. حس کرد که تشویق ها از سخنرانی های دیگر بیشتر است. خوشحال شد و لبخندی زد. منتظر شد که سوال ها را پاسخ دهد. دلهره داشت که نتواند خوب متوجه منظور سوال کنندگان شود. کسی دستش را بالا نیاورد. پیرمرد نگاهی به حضار انداخت و وقتی مطمئن شد کسی سوالی نمی پرسد، بلند گفت: «با توجه به نتایجی که به دست آورده اید، فکر می کنید چه کاربردی برای کارتان پیدا شود؟» ته دلش خالی شد. او واقعاً نمی دانست این کار به چه دردی می خورد. اصلاً به این موضوع فکر نکرده بود. کمی فکر کرد و جواب داد: ما فقط برای بررسی علمی این کار را انجام دادیم و کاربردی برای آن در نظر نداشتیم. پیرمرد لبخندی زد و دیگر چیزی نپرسید.

رفت پایین و از کنار پیرمرد گذشت و چند ردیف عقب تر نشست. وقتی از کنارش گذشت، پیرمرد برایش دست زد.

سخنرانی ها که تمام شد، داشت می رفت که چیزهایش را جمع کند و آماده رفتن به ایران شود. همان طور که داشت توی کیفش را مرتب می کرد، دستی روی شانه هایش احساس کرد. جا خورد. برگشت. پیرمرد را دید که با ریش سفید مرتب و کوتاهش به او می خندید. دندان های سفیدش توجه او را جلب کرد. پیرمرد گفت: «حالتان خوب است؟ از سخنرانی شما بسیار لذت بردم...»

                                                                                              

دو نکته را باید ذکر کنم:

  • اول از کلیه اشخاصی که در دانشگاه شهید بهشتی کار می‌کنند، عذر می‌خواهم. مجبور بودم که نام یک دانشگاه را در این داستان استفاده کنم و برای این منظور دانشگاه شهید بهشتی را انتخاب کردم. قطعاً کیفیت علمی دانشگاه شهید بهشتی و اعضای هیات علمی آن بسیار بالاست و این دانشگاه یکی از مراکز بزرگ علمی کشور محسوب می‌شود. بنده دوستانی از همین دانشگاه شهید بهشتی دارم که مقالات بسیار معتبری در زمینه نوروساینس به چاپ رسانده اند.
  • نثر داستان «یه جوری» است و گرچه خیلی تلاش کرده‌ام «بد جوری» نشود ولی «یه جوری» شد؛ خوب چکار کنم!؟ همینه که هست!

 
comment نظرات ()