زیست فناوری

نوشته: کسری اصفهانی

مکان معونیت در مغز
نویسنده : دکتر کسری اصفهانی - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱
 

با کشف قسمت‌هایی از مغز که مسئول احساس معنویت و تعالی است،‌ مرز بین مغز جسمانی و روح بشر کم‌رنگ می‌شود. آیا این کشف می‌تواند جدال قدیمی علم‌گرایان و معنویت‌گرایان را در رابطه روح و جسم پایان بخشد!؟

در طول تاریخ علم و فلسفه، اغلب مغز علمی را از مفهوم معنویت و روح جدا می‌دانسته‌اند. تا جایی که علم‌گراها عملکردهای انسان را به مغز نسبت می‌دادند و معنویت‌گراها وجود روحی جدا از جسم را مسلم می‌دانستند. اما مطالعات جدید این مرز را برداشته‌اند.

به نظر می‌رسد حتی مسئول احساس تعالی و معنویت هم،‌ قسمت‌های خاصی از مغز باشد، چرا که مطالعه جدیدی در ایتالیا برای اولین بار نشان داده که برداشتن قسمت‌های خاصی از مغز،‌ می‌تواند احساس آرامش درونی را بالا ببرد.

به گزارش نیچر، عصب‌شناس شناخت‌گرایی به نام کازیمو یورگسی از دانشگاه یودین به اتفاق همکارانش مطالعه‌ای را بر روی افرادی که مبتلا به تومور مغزی بودند انجام دادند تا احساسات آن‌ها را قبل و بعد از عمل برداشتن تومور بررسی نمایند.

طی سه تا هفت روز بعد از جراحی، کسانی که در قسمت پشتی مغز، در قشر آهیانه تومور داشتند، احساس تعالی بیشتری را گزارش کردند. اما در مورد بیمارانی که در قسمت‌های جلویی مغز تومور داشتند، چنین احساسی را گزارش نکردند.

به گفته یکی از همکاران مطالعه،‌ سالواتوار اگلیوتی که او هم عصب‌شناس شناخت‌گرا در دانشگاه اسپینزای رم است،‌ احساس تعالی همیشه با فیلسوف‌ها و فلسفه همراه بوده و این اولین باری است که یک مطالعه علمی این قدر به این مفهوم نزدیک می‌شود. وی می‌افزاید:‌ «ما به سراغ یک پدیده پیچیده رفته‌ایم که به نظر می‌رسد جوهر انسانیت و جزیی از بشر بودن است.»

این پژوهشگران دو بخش از مغز را شناسایی کرده‌اند که وقتی تخریب می‌شوند، احساس معنویت در فرد بالاتر می‌رود:‌ یکی سمت چپ قسمت تحتانی لوب آهیانه و دیگری سمت راست شکند زاویه‌ای. این دو قسمت که در بخش‌های پشتی مغز قرار دارند،‌ مسئول ادراک ما از بدن‌هایمان در ارتباط فضایی با دنیای خارجی هستند. به گفته این پژوهشگران،‌ نتایج مطالعه آن‌ها ارتباط بین تجربه عرفانی و معنوی و احساس جدا شدن از جسم را تایید می‌کند.

پژوهشگران دو بخش از مغز را شناسایی کرده‌اند که وقتی تخریب می‌شوند، احساس معنویت در فرد بالاتر می‌رود:‌ یکی سمت چپ قسمت تحتانی لوب آهیانه و دیگری سمت راست شکند زاویه‌ای.

یورگسی در این باره می‌گوید: «شگفت‌انگیزترین قسمت ماجرا، سرعت تغییر بود. کشف ما نشان می‌دهد برخی رگه‌های شخصیتی پیچیده از آن چه تاکنون خیال می‌کردیم ساده‌تر هستند.»

علم معنویت
در این مطالعه با 88 بیمار مبتلا به تومور مغزی در ناحیه‌های متفاوتی از مغزشان، مصاحبه شده است. از این افراد، 20 نفر تومور خوش‌خیم داشتند و در عمل جراحی هیچ بخشی از مغزشان برداشته نشد. همه این 88 نفر قبل از عمل جراحی خود در مورد عقاید و عادات مذهبی شان مورد مصاحبه قرار گرفتند و سپس به یک سری سوال بله یا خیر جواب دادند که میزان احساس معنویت را در آن‌ها ارزیابی می‌کرد. این سوال‌ها که در یک پرسشنامه تنظیم شده بودند، سه مولفه مهم احساس تعالی را می‌سنجیدند:‌ گم کردن خود در یک لحظه، احساس ارتباط و اتصال با سایر افراد و طبیعت، و اعتقاد به یک قدرت برتر.

برای مثال: "من گاهی آن‌قدر مسحور کاری که انجام می‌دهم می‌شوم که در یک لحظه احساس گم شدن می‌کنم،‌ انگار از زمان و مکان جدا شده باشم". و یا: "من گاهی احساس می‌کنم آن‌قدر به طبیعت متصلم که حس می‌کنم همه چیز بخشی از یک موجود زنده است و از هم جدا نیستند".

سپس پژوهشگران به دقت قسمت‌هایی از مغز بیمار که طی عمل جراحی از بین رفته بود را مشخص کردند.

مطالعات قبلی نشان داده بودند که قسمت‌های گسترده‌ای از مناطق لوب‌های پیشانی و آهیانه‌ای مغز با اعتقادات مذهبی مرتبطند. اما معنویت و احساس تعالی دقیقا به همان مناطق مربوط نیست. در گذشته هم عصب‌شناسان دیده بودند که برخی بیماران بعد از آسیب مغزی دچار تغییر در احساس معنویت می‌شوند اما همیشه از آن فاصله گرفته بودند و به آن نپرداخته بودند.

ریک وندن‌برگ عصب‌شناس دانشگاه لیون در بلژیک در مورد این مسئله می‌گوید:‌ «ما همیشه از این تغییر فاصله گرفتیم، نه به این دلیل که اهمیتی ندارد، بلکه به این دلیل که خیلی شخصی و خصوصی است.» به اعتقاد وندن‌برگ،‌ این مطالعه جدید بسیار جذاب است اما مانند اغلب مطالعات پیشگام،‌ سوالات فراوانی را بدون جواب می‌گذارد. به نظر او باید این نتایج را با احتیاط تفسیر کرد چون احتمال این که مسئله‌ای مثل معنویت را بتوان تنها در دو قسمت مغز جای داد خیلی کم است.

اندازه‌گیری دشوار
احتمالا دشوارترین قسمت این مطالعه،‌ نحوه اندازه‌گیری احساس تعالی بوده است. به گفته ریچارد داویدسون، عصب‌شناس دانشگاه ویسکانسین مادیسون،‌ خیلی مهم است که بدانیم این مطالعه بر پایه تغییراتی در اظهارات شخصی افراد صورت گرفته است که گاهی موارد عجیب و غریبی هم در آن‌ها وجود دارد. وی می‌افزاید:‌ «در آینده این مسئله مهم خواهد بود که چرا آسیب قشر لوب آهیانه مغز باعث تغییر در این مقیاس می‌شود.»

وندن‌برگ نیز در این باره می‌گوید: «احساس تعالی یک مفهوم انتزاعی است و افراد نسبت به معانی کلمات نگرش‌های متفاوتی دارند.» به اعتقاد وی، ‌استفاده از گزارش‌های فردی بیماران همیشه راه دقیقی نیست. از این دیدگاه، برای ارزیابی معنویت و احساس تعالی در مطالعات بعدی، استفاده از رفتارهای خاص و افکار و احساسات مخصوصی که این رفتار را شکل می‌دهند،‌ ‌گام بعدی خواهد بود.

خود یورگسی می‌خواهد در مطالعات آینده سایر جنبه‌های معنویت را بررسی کند و ببیند که این تغییرات برای چه مدتی در بیمار باقی می‌مانند. وی همچنین می‌خواهد قسمت‌های کشف شده مغز در این مطالعه را در مغز افراد سالم تحریک کند و ببیند می‌توان از این طریق، تغییرات فوری در احساس تعالی افراد ایجاد کرد یا نه. به اعتقاد وی روزی خواهد رسید که بتوان با تحریک بخش‌های خاصی از مغز بیماران عصب‌شناختی یا روان‌شناختی، احساس تعالی و معنویت را در آن‌ها افزایش داد.


 
comment نظرات ()
 
روزنه ای به درون-قسمت هفتم
نویسنده : دکتر کسری اصفهانی - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٤
 

وقتی به فرودگاه رسید، تصمیم گرفت چرخی در شهر بزند و کمی خرید کند. همه چیز برایش تازگی داشت. احساس می کرد که مردم اینجا بر عکس ایران نقش بازی نمی کنند و خودشان هستند. از این موضوع احساس خوبی بهش دست می داد و دلش می خواست داد بزند و بگوید خیلی خوشحال است. مناظری که اطرافش می دید خیلی با ایران فرق داشت و بوی تازگی داشت. بعد از دیدن شهر و خرید مختصری سوار تاکسی شد تا به انستیتو برگردد. وقتی به انستیتو رسید، دیگه انستیتو برایش آشنا بود. سریع به اتاقش رفت و چمدان کوچکش را روی تخت پرت کرد. دوشی گرفت و به سمت آزمایشگاه رفت. گرسنه نبود و با همان غذای مختصر هواپیما سیر شده بود. وقتی به آزمایشگاه رسید، میشل به استقبالش آمد. میشل پرسید: "خوشحالم برگشتی! خوش گذشت؟ احساس کرد کمی رفتار میشل عوض شده و خیلی خونگرمتر شده است. میشل از او قول گرفت که شب به منزل او بیاید."

بعد از احوالپرسی میشل او را به گوشه آزمایشگاه برد و گفت: "پیتر چند بار سراغت را گرفت. به من گفته هر وقت برگشتی ببرمت پیشش. در ضمن اینجا میزت است. تا من برم کارم رو تموم کنم، تو اینجا بشین و با میزت آشنا شو!" نگاهی به میز کرد. خیلی هیجان زده نشد. در دانشگاه شهید بهشتی یک آزمایشگاه در اختیارش بود بنابراین یک میز کوچک خیلی برایش جذابیت نداشت. جذابیت اصلی وسایل موجود در آزمایشگاه و هدفمند به نظر رسیدن کارهایی که انجام می شد، بود. میشل برگشت و با هم به سمت دفتر پیرمرد رفتند.


 
comment نظرات ()
 
عیدانه: داستان-روزنه‌ای به درون-قسمت ششم
نویسنده : دکتر کسری اصفهانی - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٩
 

سلام و سال نو مبارک!

از اینکه نوشتن قسمت ششم داستان این قدر طول کشید، عذر می‌خواهم. از دوستانی که با ارسال پیغام برای نوشتن ادامه داستان مرا ترغیب کردند نیز تشکر می‌کنم. امیدوارم سال ٨٨ سال خوبی برای همه ما باشد، انشاالله.

-------------

بعد از یک روز پر حادثه، آرام به زیر ملافه خزید... می خواست نامه پیرمرد را بخواند اما دلش نمی خواست به این زودی نامه را باز کند. از این انتظار لذت می برد. احساس می کرد با خواندن این نامه همه مشکلاتش حل می شود و از فردا زندگی علمی جدیدش را آغاز می کند. بلند شد و پنجره اتاقش را باز کرد. نسیم ملایمی به سمت صورتش دوید. سایه های خیال انگیز شبح مانند درختان جنگل را دید که آرام می رقصیدند. پشت میزش نشست. نامه را باز کرد. نامه دست نویس بود...

"دوست عزیزم... می دانم که غافلگیر شده ای. کنار آمدن با تغییرات آن هم غیر منتظره خیلی سخت است ولی مطمئن هستم که از پس آن بر می آیی. اگر کاری داری می تونی به کشورت برگردی و آنها را انجام دهی و دوباره به اینجا برگردی. اما پیشنهاد می کنم که یکی دو هفته ای را برای آشنایی با شرایط اینجا بمانی و بعد برای انجام کارهایت برگردی. امیدوارم مبلغی که برایت در نظر گرفته ام برای این مدت کافی باشد و اگر مشکلی داشتی با منشی من تماس بگیر. برای هماهنگی کارهای آزمایشگاه هم با میشل مسایلت را در میان بگذار. امیدوارم اینجا را خانه خودت بدانی و مطمئن هستم که می تونی کمک زیادی به انجام تحقیقات ما بکنی. منتظر تصمیم عاقلانه ات می مانم. پیتر"

 

پیتر... فکر همه چیز را کرده ای! نامه را روی میز پرت کرد و خودش را روی تخت انداخت. در هجوم افکارش آرام به خواب رفت.

 

-------------

 

صبح شده بود. تلفن روی میز کوچک کنار تختش زنگ زد و از خواب بیدارش کرد. میشل بود. خیلی سخت بود که پشت تلفن آن هم اول صبح تمرکز کند و انگلیسی صحبت کند. خوشبختانه میشل هم خیلی خوب انگلیسی بلد نبود و با هم کنار می آمدند. سریع لباس هایش را پوشید و به همراه میشل برای صرف صبحانه راهی رستوران کوچک داخل محوطه موسسه شدند. بعد از صبحانه به همراه میشل به آزمایشگاه رفت و با همه بچه ها آشنا شد. متوجه شد که اینجا هم غر زدن مثل ایران وجود دارد و بعضی ها از شرایط کار در آزمایشگاه راضی نبودند. یک چیز دیگر هم متوجه شد و آن هم این بود که افراد خیلی باهوش و توانمند نبودند. ولی نظم و هدفمندی در تمامی کارها به چشم می خورد و همه می دانستند که چه کار باید بکنند گرچه همه نمی دانستند در کجای پازل پروژه اصلی قرار دارند.

سرانجام به این نتیجه رسید که می تواند با همان پسری که روز اول با او آشنا شده بود در مورد کارش صحبت کند. کار او خیلی شبیه کار او بود. او هم روی ارتباط اعصاب بینایی با بخش های مختلف مغز کار می کرد.

پسر اسمش پاتریک بود و توانسته بود مناطقی از مغز را که با تحریک عصب بینایی فعال می شوند شناسایی کند. نکته جالب این بود که این مناطق لزوماً همگی مرتبط با بینایی نبودند و حتی در برخی مواقع بخش حافظه هم تحریک می شد. پاتریک به دنبال تحلیل این موضوع بود که تحریک بخش های مختلف به چه علتی ممکن است صورت بگیرید.

فکری به ذهنش رسید... تحریک بخش حافظه توسط اعصاب بینایی موضوع جالبی است. شاید مغز با به کار انداختن بخش حافظه می خواهد شباهت چیز دیده شده را با موارد ثبت شده در حافظه بررسی کند و به آن معنا ببخشد. این اولین دلیلی بود که به ذهنش رسید... اما شاید مسئله پیچیده تر از این چیزها باشد. موضوع جالبی است اما بهتر است بیشتر روی آن فکر کند...

 

-------------

 

10 روز مثل برق و باد گذشت و او حتی یک بار هم با ایران تماس نگرفت. پیرمرد هم نیامده بود. تصمیم گرفت به تهران برگردد و ضمن اینکه تصمیم نهایی را می گیرد، به کارهایش هم رسیدگی کند. تصمیم سختی بود. او باید از خیر فوق لیسانس می گذشت. شاید لازم بود با کسانی مشورت کند ولی با کی؟ پول کافی برای برگشت مجدد داشت. به سراغ منشی پیرمرد رفت. پس از اینکه تصمیمش را به او گفت، منشی سریعاً تماسی گرفت و گفت برای دو روز دیگر بلیطی به مقصد تهران برایش رزرو کرده است. نمی دانست باید پولش را خودش بدهد یا نه ولی گویا این کار قبلاً توسط کس دیگری انجام شده بود...

 

-------------

 

وقتی در هواپیما نشست حال خاصی داشت. برای ایران دلش تنگ شده بود. اما از طرفی فکر می کرد شاید این بار آخری باشد که به ایران می رود. نمی دانست چکار کند. گیج بود. فقط دلش می خواست به تهران برسد و یک بار دیگر توی دانشگاه قدم بزند. شاید آنجا تصمیم گرفتن راحت تر باشد.

وقتی به تهران رسید دوباره همان بی نظمی، شلوغی و بی احترامی به حقوق همدیگر محاصره اش کرد. از همان زمان خروج از فرودگاه و سوار شدن به تاکسی و تلاش راننده برای سوار کردن همزمان دو نفر با مقصدهای مختلف، این رفتار آزار دهنده ایرانی بروز یافت. این ها همه به تصمیم گیری او کمک می کرد.

ظرف 2 هفته همه کارهایش را کرد، به خانواده اش سر زد و آنها را از تصمیمش مطلع کرد. پدر مادرش مثل همیشه ضمن احترام به تصمیم او، برای او آرزوی موفقیت کردند. این بار فرزندشان از آنها دورتر می شد ولی به اخلاق او عادت کرده بودند. او هیچ وقت خیلی در بند ارتباط با خانواده و سر زدن به آنها نبود و آنها هم به دوری او عادت کرده بودند. در دانشگاه به کسی چیزی نگفت و پیش خود فکر کرد که اگر لازم شد برگردد، ممکن است یک ترم را از دست بدهد که آن را هم یک جور درستش می کرد.

15 روز بعد سوار هواپیمایی بود که او را به فرانسه می برد. زندگی جدیدی در انتظار او بود. همه این تغییرات ظرف یک ماه صورت گرفته بود و خود را برای شرایط جدید آماده می دید.


 
comment نظرات ()
 
راست یا دروغ: استخراج تصاویر از مغز
نویسنده : دکتر کسری اصفهانی - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٥
 
دانشمندان دپارتمان علوم شناختی مرکز تحقیقات علوم اعصاب ATR ژاپن موفق شده اند نخستین تصاویر را از مغز انسان استخراج کنند.
 
 
روش کار بسیار جالب بوده است ابتدا 400 تصویر سیاه و سفید مختلف در سایز 10 پیکسل در 10 پیکسل به بیننده نشان داده شده است. هر تصویر به مدت 12 ثانیه مقابل چشم بیننده قرار داشته است و در این مدت دستگاه fMRI تغییرات فعالیتی کورتکس مغز را تحت نظر می گرفته است.  
یک کامپیوتر مرکزی اطلاعات را دریافت می کرده و با یک نرم افزار ویژه که توسط این دپارتمان تولید شده یاد میگرفته که چگونه تغییرات فعالیتی مغز را با تصاویر نشان داده شده مرتبط کند.
نتیجه فرایند این شده که وقتی حروف neuron به معنای عصب به ترتیب به فرد آزمایش شونده نشان داده شده است کامپیوتر مرکزی توانسته از روی فعالیت الکتریکی مغز کلمه neuron را استخراج کند. که تصویر آن را در بالا می بینید. 
این می تواند آغازی باشد برای اینکه در آینده بتوانید شب ها رویاهایتان را روی یک DVD ضبط کنید. و یک گام علمی مهم در علوم شناختی محسوب می شود.
به دلیل حجم بالای بازدید کنندگان، وب سایت خبری اصلی از کار افتاده است.
منابع: 
 Boing Boing
Computer Weekly
 پژوهشکده علوم شناختی
پی نوشت: این خبر ارتباط جالبی با داستان روزنه‌ای به درون دارد. داستان ادامه دارد و بزودی قسمت‌های بعدی آن را روی سایت قرار می‌دهم (البته بعد از اینکه سر حال اوومدم و قسمت‌های بعدی را نوشتم)!

 
comment نظرات ()