زیست فناوری

نوشته: کسری اصفهانی

هیولای تهران
نویسنده : دکتر کسری اصفهانی - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٤
 

تهران مانند هیولایی شده است که همه ما را بلعیده است. این هیولا با زنده نگهداشتن ما (و فقط زنده نگهداشتن) در درونش به حیات خود ادامه می دهد و مرتباً طمعه های جدیدی را به درون خود می کشد. تهران آلوده و کثیف است و به تازگی نعره های وحشتناکی می کشد. ده بیست سال است که نعره زدن را آغاز کرده و صدایش تا دو سه کوه بالاتر هم می رود. دود سیاهش روی تهران را پوشانده و ما درون این دود سیاه به هم می پیچیم.

کاش فرصتی پیش می آمد و این هیولای دودآلود را از بالا می دیدیم. جعبه های ریز و درشتی که ما را در خود جا داده اند، زشت و زیبا و خیابان هایی که در لابلای این جعبه ها پخش شده اند. حرکتمان از جعبه ای به جعبه دیگر در پیکره این هیولا چندان هم بدون دشواری نیست.

ارتباطمان با مادر طبیعت قطع شده است، مدت ها است معنی سکوت را فراموش کرده ایم و به زندگی در هوای آلوده عادت کرده ایم. راضی هستیم و در همین هیولا می لولیم و می لولیم تا بمیریم.


 
comment نظرات ()
 
چرا نخبگان ما در دیار فرنگ دانشمند می‌شوند؟
نویسنده : دکتر کسری اصفهانی - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱
 

پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشت که یکی از آنها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود. در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که مستقیم با دفتر پروفسور اینشتن تماس بگیرد بنابراین وی نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی به این دانشگاه دعوت می‌شود و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص می‌شود. پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:

وقتی برای اولین بار با بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده، آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد.

یک ماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند، به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است. به سرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم. رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است. گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت: درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است!


بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست.

آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

منبع: ایمیلی از پیمان مولایی

 

 

 

 


 
comment نظرات ()