کوه و رودخانه

در کشور من کوهی ا‌ست.

در سرزمین من رودخانه‌ای ا‌ست.

 

با من بیـــــــــا.

 

شب به‌ کوه‌ فرود می‌آید.

گرسنگی با‌ رود سرازیر می‌شود.

 

با من بیـــــــــا.

 

آن‌ها که‌ رنج می‌برند کیـــــــانند؟

ندانم، امــــــا مردم من هستند.

 

با من بیـــــــــا.

 

نمیدانم، اما پیش من می‌آیند

و به من می‌گویند: " مــــــا رنــــج می‌بریم".

 

با من بیـــــــــا.

 

می‌گویند " مردم تو،

مردم شوریده‌ بخت تو،

میان کوه‌ و رود

با گرسنگی و اندوه

تنها نمی‌خواهند بجنگند،

چشم به‌راه‌ تواند، ای دوست".

 

آه‌، تو ای تنها محبوب من،

کوچکم، ای دانه سرخ گندم،

 

پیکارمان سخت خواهد بود،

زندگانی دشوار،

اما تو بامن خواهی آمد.

 

شعر بالا، اثری زیبا از پابلو نرودا، شاعر شیلیایی می باشد. با خواندن این شعر این شاعر که عموماً شعرهایش رومانتیک و عاشقانه است، فکر کردم شاید بتوان آن را از زبان یک محقق بیوتکنولوژی گیاهی دانست!

 بعد از خواندن این شعر، دلم نیامد شما از خواندن آن محروم باشید.

/ 2 نظر / 50 بازدید
جبران خلیل جبران

یک با به مترسکی گفتم لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟ گفت لذت ترساندن عمیق و پایدار است . و من از ان خسته نمی شوم. ومن اندیشیدم و گفتم درست است چون من هم مزه ی این لذت را چشیده ام. گفت: تنها کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند. ان گاه من از کنار او رفتم و ندانستم منظورش ستایش من بود یا خوار کردن من. یکسال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد! هنگامی که ار کنار او گذشتم دیدم دو کلاغ در کلاهش لانه می سازند.

کسری

مدتی است که کلاغی نه در کلاهم، بلکه در سرم لانه کرده است ...