داستان: روزنه ای به درون - قسمت سوم

پیرمرد گفت: «می بینم که جای مورد نظرت را برای کارهای آینده ات انتخاب کردی!» پیش خودش فکر کرد که چرا پیرمرد به جای او فکر می کند و از کجا به خودش اجازه می دهد که به جای دیگران تصمیم بگیرد.

 

 

نگاهی سردی به پیرمرد کرد. پیرمرد زیاد او را معطل نگذاشت و سریع گفت: «این اون آینده ای بود که می خواستم درباره اون با تو صحبت کنم.» کمی مکث کرد و ادامه داد: «از اینجا خوشت می آید؟»

 

 

باز هم متعجب به پیرمرد نگاه کرد. نمی دانست چه بگوید. پیرمرد مشغول صحبت با پسر جوان شد و در همین لحظه دختری که او را در موسسه گردانده بود ضربه ای به پهلویش زد و آرام گفت: «فرصت خوبیه، به راحتی از دستش نده!»

 

 

بعد از اینکه پیرمرد صحبت هایش با پسر تمام شد، دست او را گرفت و در حالی که به طرف آزمایشگاه می بردش گفت: «اینجا همه چیز برای کارت فراهم است. از همه مهم تر خودم حواسم به کارهایت هست. اینجا آزمایشگاه خودم هست، گرچه چون ریاست این موسسه هم بر عهده من هست، کمتر وقت می کنم به آزمایشگاه بیایم ولی اگر ریاست موسسه را کنار بگذارم، می تونیم با هم کار کنیم.»

 

 

واقعاً نمی دانست چه بگوید. پسر جوان چشمکی به او زد و دنبال کارش رفت. نگاهی به پیرمرد کرد و گفت: «کمی وقت می خواهم تا فکر کنم.» پیرمرد سری تکان داد و گفت: «حتماً. هیچ درست نیست که فکر نکرده تصمیمی بگیری!» بعد ادامه داد: «تا هر وقت بخواهی می تونی مهمون من باشی و در اقامتگاه بمونی ولی تا هفته بعد تصمیمت را به من بگو. در ضمن، برای گشت و گذار تو موسسه و شهر «میشل» همراهت خواهد بود.» بعد هم آنها را ترک کرد.

 

 

میشل-همان دختری که او را توی موسسه گردانده بود- گفت: «خوب حالا کجا بریم؟ فعلاً که رییس من شمایید!» آرام به او جواب داد: «فعلاً می خواهم همینجا کمی بنشینم.»

/ 0 نظر / 31 بازدید