داستان-روزنه‌ای به درون-قسمت چهارم

وقتی به اقامتگاه برگشت، تقریباً تصمیمش را گرفته بود. ترجیح داد روی تخت دراز بکشد و از پنجره اتاق به کوه سرسبزی که پنجره را همچون تابلوی زیبایی تزیین کرده بود، بنگرد. نتوانست جلوی خودش را بگیرد. برخواست و پنجره را باز کرد. نسیم خنک و روحبخشی صورتش را نوازش کرد. افکارش به جاهای مختلفی سفر می کرد. پیش خودش فکر می کرد که چرا توی کشورش اینچنین کوه زیبایی روبروی پنجره خوابگاه دانشجویی دانشگاه او نیست. فکر می کرد اگر این پنجره را در اتاقش در تهران داشت، حتماً خیلی بیش از این از زندگی لذت می برد. پیش خودش فکر می کرد که چرا اروپا این قدر جذاب است و چرا رفاه بیشتری در کشورهای اروپایی نسبت به کشورش وجود دارد. جواب خودش را می دانست ولی دلش می خواست یک آدم با تجربه تر آن را به او بگوید و مطمئن شود که مردم اروپا با مردم کشورش خیلی فرق دارند. می دانست که آنها به خیلی از اصول زندگی اجتماعی احترام می گذارند و می دانند که رعایت این اصول و قوانین برای زندگی بهتر خود آنها وضع شده یا به عبارتی توسط خودشان وضع شده است در حالی که مردم ایران در هر فرصتی این اصول را زیر پا می گذارند؛ چراغ قرمز را رد می کنند تا شاید زودتر به خانه برسند، نوبت خودشان را توی صف را رعایت نمی کنند و .... این را همان لحظه ورود به فرودگاه و با مقایسه وضعیت صف ایستادن مردم، تاکسی گرفتن و گشت توی شهر درک کرده بود. اینجا آرامش داشت؛ صداهای ناموزون، بوق ماشین ها و ... آنچنان که در تهران آرامش او را به هم می ریخت، وجود نداشت.

 

نشست و شروع به نوشتن کرد. «چه کنم؟» و بلافاصله نوشت: «می مانم!»

/ 1 نظر / 29 بازدید
غزاله

سلام وب قشنگی دارین تبریک میگم می شه بپرسم چند سالتونه؟ فعلا[خداحافظ]