داستان: روزنه ای به درون - قسمت دوم

شوکه شد!

 

در حالی که سعی می کرد خودش را خونسرد نشان بدهد (ولی ظاهرش داد می زد که دستپاچه شده است)، سری تکان داد.

 

 پیرمرد با تفکر به او نگاهی کرد و از او پرسید: «کجا آزمایش هایتان را انجام داده اید؟»

 

توضیح کاملی درباره آزمایشگاهش و کارهایی که تا حالا انجام داده بود به پیرمرد داد. به خودش که آمد دید مسافتی طولانی را با پیرمرد آمده است، با مردی که بدون آنکه قبلاً او را بشناسد، با افکار و نوشته هایش زندگی کرده بود. ترجیح داد این موضوع را به او نگوید!

 

پیرمرد نگاهی به او کرد و گفت: «اگر امشب برنامه خاصی ندارید، رستوران خوبی بلدم تا ضمن صرف شام کمی بیشتر درباره کارهایتان و آینده با هم صحبت کنیم.»

 

آینده؟ با خودش کمی فکر کرد... منظور پیرمرد از آینده چه بود؟ نگاهی به پیرمرد کرد و با آرامش به او گفت: «بلیط برگشت من برای امشب است و با اینکه خیلی دلم می خواهد بیایم، نمی توانم.»

 

پیرمرد با ناراحتی نگاهی به او کرد و گفت: «برای آن می توان فکری کرد...» بعد ادامه داد: «اگر هزینه سفرت تا موسسه خودم را برایت تامین کنم، حاضری فردا با هم سری به اونجا بزنیم و با کارهای ما آشنا بشوی؟ نگران بلیط برگشت هم نباش، الان می رویم و آن را کنسل می کنیم و بعدش با هم هستیم.»

 

نمی دانست چه بگوید! باورش نمی شد. در عین حال هم اعتماد کردن در وجودش مرده بود. اگر در ایران بود، نمی توانست باور کند که یک نفر حاضر است این همه به او لطف کند و هیچ چشمداشتی هم نداشته باشد.

 

با نگاهی به پیرمرد، درخواست او را پذیرفت. دیگر به بلیط برگشت، کارهای عقب مانده تهران و چیزهای دیگر فکر نکرد. ترجیح داد خود را در برنامه های پیرمرد رها کند. فراموش نکرده بود که او مردی شناخته شده در نوروساینس و همانی بود که سال ها آرزوی دیدنش را داشت و به طور غیرمنتظره الان در کنار او در شهری زیبا قدم می زد.

 

فردا با هم و به پیشنهاد پیرمرد با قطار به موسسه رفتند. پیشنهاد خوب پیرمرد او را به وجد آورده بود. مناظر زیبای طبیعت و شهرهای زیبای مسیر، در کنار توضیحات نسبتاً کامل پیرمرد، برای او که اولین بار بود به اروپا می آمد، عالی بود.

 

 وقتی به مقصد رسیدند، ماشینی در ایستگاه قطار منتظرشان بود. مرد جوانی با پوست تیره بارهای آنها را در صندوق عقب گذاشت و پیرمرد به فرانسه چیزی به او گفت. وقتی توی ماشین نشستند، پیرمرد به او گفت که برایش در اقامتگاه موسسه جایی در نظر گرفته، اما اگر خودش بخواهد می تواند به منزل پیرمرد بیاید. ترجیح داد مزاحم پیرمرد نباشد و توی راه رفت و وسایلش را در محلی که برایش در نظر گرفته بودند گذاشت.

 

وقتی به موسسه رسیدند خیلی سریع نگاهی به سردر آن انداخت: «موسسه اروپایی نوروساینس»

 

داخل موسسه که شدند، فهمید پیرمرد آنجا همه کاره است و رفتار همه با او با احترام بالایی توام است. پیرمرد او را دست یک نفر سپرد و از او خداحافظی کرد.

 

دختر فرانسوی با اکراه انگلیسی صحبت می کرد. چندین آزمایشگاه را باهم دیدند. در یکی از آزمایشگاه ها، با دیدن تصاویری که بر روی وایت برد کشیده بودند، متوجه شد که کارهایی مشابه آنچه او انجام داده در آنجا انجام می شود. از کسانی که آنجا بودند سوالاتی درباره کارشان پرسید. آنها نگاهی به او انداخته و مردد بودند. احساس بدی داشت. فکر کرد آنجا همه جور دیگری به او نگاه می کنند و حتی احساس می کرد نوعی تنفر در نگاه آنها وجود دارد.

 

دختر همراهش به فرانسه چیزی به آنها گفت و پسر لاغر اندام قدبلندی که پیراهن رسمی و شلوار مخمل سبز رنگ پوشیده بود، در حالی که دستش را به سمت او دراز کرده بود، خودش را معرفی کرد. با هم درباره کارشان صحبت کردند و مدتی بعد پسرک متعجبانه به او نگاه کرد و گفت: «به نظر کارهای ما خیلی به هم شبیه هستند. شما هم ...» در همین زمان پیرمرد سر رسید و صحبت های آنها قطع شد...

/ 4 نظر / 19 بازدید
راحله

چرا روزنه ای به درون؟

دکتر دیتا

با سلام. لطفا"اطلاعات جامعی از این رشته (بایوتکنولوژی) به بنده بدهید. متشکرم

کسری

اگر کمی صبر کنید، بعداَ متوجه می شوید که چرا روزنه ای به درون. برای اطلاعات جامع به پست شماره 9 همین وبلاگ به تاریخ 14 آبان 1381 مراجعه کنید.

سکوت

درود به کلبه ی کلماتم دعوتید منتظر نقد و نظرتان بر داستانم هستم ممنون