سیاه بیشه

این سه روز تعطیلی عید فطر فرصت خوبی بود تا بعد از مدتها روح را جلا دهیم و به دیار سرسبز شمال سری بزنیم. واقعاً یک مسافرت ایده‌آل در بهترین زمان ممکن! فرصت خوبی هم بود که عضو جدید خانواده را هم امتحانی بکنیم (یک ماشین کوچولوی آبی خاکستری).

رفتن آفتاب بود و به محضی که رسیدیم بارانی تند گرفت؛ همراه با باد شدید که واقعاً روح و جان را شستشو می‌داد. آنقدر فضای خوبی بود که رفتم توی باغ و بعد از اینکه کمی خیام خوندم و کمی هم نوشتم، چرت کوتاهی زدم... انگار که تو بهشت بودم... صدای نامحرم نمی‌آمد و فقط صدای باد و بارون بود. آریانا هم اذیت نکرد و راحت تو بغل باباش خوابید...

در این سه روز قدری اوضاع فکری خودم را سامان دادم و تونستم بعد از مدتها بر کارهایم مسلط بشوم.

اما موقع برگشت مدتی در ترافیک ماندیم و وقتی به روستای سیاه بیشه قبل از تونل کندوان رسیدیم...دیدم که فقط به خاطر چند مغازه و رستوران و درست پارک نکردن ماشین‌ها (بخوانید بی فرهنگی) یکی دو ساعتی از عمرمان را بیهوده تلف کرده‌ایم. به راستی تا کی ما ملت ایران می‌خواهیم با بی‌فکری خود لحظات ارزشمند زندگی خود و دیگران را تباه سازیم؟

 

/ 0 نظر / 15 بازدید