عیدانه: داستان-روزنه‌ای به درون-قسمت ششم

سلام و سال نو مبارک!

از اینکه نوشتن قسمت ششم داستان این قدر طول کشید، عذر می‌خواهم. از دوستانی که با ارسال پیغام برای نوشتن ادامه داستان مرا ترغیب کردند نیز تشکر می‌کنم. امیدوارم سال ٨٨ سال خوبی برای همه ما باشد، انشاالله.

-------------

بعد از یک روز پر حادثه، آرام به زیر ملافه خزید... می خواست نامه پیرمرد را بخواند اما دلش نمی خواست به این زودی نامه را باز کند. از این انتظار لذت می برد. احساس می کرد با خواندن این نامه همه مشکلاتش حل می شود و از فردا زندگی علمی جدیدش را آغاز می کند. بلند شد و پنجره اتاقش را باز کرد. نسیم ملایمی به سمت صورتش دوید. سایه های خیال انگیز شبح مانند درختان جنگل را دید که آرام می رقصیدند. پشت میزش نشست. نامه را باز کرد. نامه دست نویس بود...

"دوست عزیزم... می دانم که غافلگیر شده ای. کنار آمدن با تغییرات آن هم غیر منتظره خیلی سخت است ولی مطمئن هستم که از پس آن بر می آیی. اگر کاری داری می تونی به کشورت برگردی و آنها را انجام دهی و دوباره به اینجا برگردی. اما پیشنهاد می کنم که یکی دو هفته ای را برای آشنایی با شرایط اینجا بمانی و بعد برای انجام کارهایت برگردی. امیدوارم مبلغی که برایت در نظر گرفته ام برای این مدت کافی باشد و اگر مشکلی داشتی با منشی من تماس بگیر. برای هماهنگی کارهای آزمایشگاه هم با میشل مسایلت را در میان بگذار. امیدوارم اینجا را خانه خودت بدانی و مطمئن هستم که می تونی کمک زیادی به انجام تحقیقات ما بکنی. منتظر تصمیم عاقلانه ات می مانم. پیتر"

 

پیتر... فکر همه چیز را کرده ای! نامه را روی میز پرت کرد و خودش را روی تخت انداخت. در هجوم افکارش آرام به خواب رفت.

 

-------------

 

صبح شده بود. تلفن روی میز کوچک کنار تختش زنگ زد و از خواب بیدارش کرد. میشل بود. خیلی سخت بود که پشت تلفن آن هم اول صبح تمرکز کند و انگلیسی صحبت کند. خوشبختانه میشل هم خیلی خوب انگلیسی بلد نبود و با هم کنار می آمدند. سریع لباس هایش را پوشید و به همراه میشل برای صرف صبحانه راهی رستوران کوچک داخل محوطه موسسه شدند. بعد از صبحانه به همراه میشل به آزمایشگاه رفت و با همه بچه ها آشنا شد. متوجه شد که اینجا هم غر زدن مثل ایران وجود دارد و بعضی ها از شرایط کار در آزمایشگاه راضی نبودند. یک چیز دیگر هم متوجه شد و آن هم این بود که افراد خیلی باهوش و توانمند نبودند. ولی نظم و هدفمندی در تمامی کارها به چشم می خورد و همه می دانستند که چه کار باید بکنند گرچه همه نمی دانستند در کجای پازل پروژه اصلی قرار دارند.

سرانجام به این نتیجه رسید که می تواند با همان پسری که روز اول با او آشنا شده بود در مورد کارش صحبت کند. کار او خیلی شبیه کار او بود. او هم روی ارتباط اعصاب بینایی با بخش های مختلف مغز کار می کرد.

پسر اسمش پاتریک بود و توانسته بود مناطقی از مغز را که با تحریک عصب بینایی فعال می شوند شناسایی کند. نکته جالب این بود که این مناطق لزوماً همگی مرتبط با بینایی نبودند و حتی در برخی مواقع بخش حافظه هم تحریک می شد. پاتریک به دنبال تحلیل این موضوع بود که تحریک بخش های مختلف به چه علتی ممکن است صورت بگیرید.

فکری به ذهنش رسید... تحریک بخش حافظه توسط اعصاب بینایی موضوع جالبی است. شاید مغز با به کار انداختن بخش حافظه می خواهد شباهت چیز دیده شده را با موارد ثبت شده در حافظه بررسی کند و به آن معنا ببخشد. این اولین دلیلی بود که به ذهنش رسید... اما شاید مسئله پیچیده تر از این چیزها باشد. موضوع جالبی است اما بهتر است بیشتر روی آن فکر کند...

 

-------------

 

10 روز مثل برق و باد گذشت و او حتی یک بار هم با ایران تماس نگرفت. پیرمرد هم نیامده بود. تصمیم گرفت به تهران برگردد و ضمن اینکه تصمیم نهایی را می گیرد، به کارهایش هم رسیدگی کند. تصمیم سختی بود. او باید از خیر فوق لیسانس می گذشت. شاید لازم بود با کسانی مشورت کند ولی با کی؟ پول کافی برای برگشت مجدد داشت. به سراغ منشی پیرمرد رفت. پس از اینکه تصمیمش را به او گفت، منشی سریعاً تماسی گرفت و گفت برای دو روز دیگر بلیطی به مقصد تهران برایش رزرو کرده است. نمی دانست باید پولش را خودش بدهد یا نه ولی گویا این کار قبلاً توسط کس دیگری انجام شده بود...

 

-------------

 

وقتی در هواپیما نشست حال خاصی داشت. برای ایران دلش تنگ شده بود. اما از طرفی فکر می کرد شاید این بار آخری باشد که به ایران می رود. نمی دانست چکار کند. گیج بود. فقط دلش می خواست به تهران برسد و یک بار دیگر توی دانشگاه قدم بزند. شاید آنجا تصمیم گرفتن راحت تر باشد.

وقتی به تهران رسید دوباره همان بی نظمی، شلوغی و بی احترامی به حقوق همدیگر محاصره اش کرد. از همان زمان خروج از فرودگاه و سوار شدن به تاکسی و تلاش راننده برای سوار کردن همزمان دو نفر با مقصدهای مختلف، این رفتار آزار دهنده ایرانی بروز یافت. این ها همه به تصمیم گیری او کمک می کرد.

ظرف 2 هفته همه کارهایش را کرد، به خانواده اش سر زد و آنها را از تصمیمش مطلع کرد. پدر مادرش مثل همیشه ضمن احترام به تصمیم او، برای او آرزوی موفقیت کردند. این بار فرزندشان از آنها دورتر می شد ولی به اخلاق او عادت کرده بودند. او هیچ وقت خیلی در بند ارتباط با خانواده و سر زدن به آنها نبود و آنها هم به دوری او عادت کرده بودند. در دانشگاه به کسی چیزی نگفت و پیش خود فکر کرد که اگر لازم شد برگردد، ممکن است یک ترم را از دست بدهد که آن را هم یک جور درستش می کرد.

15 روز بعد سوار هواپیمایی بود که او را به فرانسه می برد. زندگی جدیدی در انتظار او بود. همه این تغییرات ظرف یک ماه صورت گرفته بود و خود را برای شرایط جدید آماده می دید.

/ 2 نظر / 12 بازدید
غزاله

سلام سال نو مبارک! این داستان ها رو خودتون می نویسین؟ تبریک میگم. فعلا بای تا های

[هورا]